ان شالله همگي سالي سبز و پراميد و پر از شادي و آزادي داشته باشيم.
پيش از آنكه چيزي تو را ترك كند تو آن را ترك گوي و ... اينگونه همه چيز به دست توست ...
با نهايت تاسف و تامل،
روح بلند و ملكوتي، پدر معنوي ملت ايران، عالم فقيه و متعهد و دلسوز كشور و مرد صبور، شجاع و محكم در برابر ناملايمات حاكمان نظام، روحاني سبزانديش و سبز كردار، حضرت آىت الله منتظری به ملكوت اعلاء پيوست . . .

و كلمات عاجزند از بيان احساسات! تازه يافته بودمش! و تازه احساس دوست داشتشنش در من شكل گرفته بود و تازه فهميده بودم كه چقدر بزرگ است و ...
چقدر دوست داشتم، يكبار پاي سخنانش مي نشستم و يا به ديدارش مي رفتم! نشد!!! و اجل مهلت نداد!
بزرگ مردي بود كه كوچك مردان نظام نگذاشتند تا مردمان و مشتاقانش از وجودش بهره ببرند...
و نشد و زمان نگذاشت كه او به جايگاه بر حقش در اين نظام دست يابد ...
و اكنون كه او رفته است و سيل عظيمي از مريدانش در غم و اندوه . . .
و او رها و آزاد از جبر زمانه و نظام . . . خوشحالم كه او خلاص شد از اين نظام ...
روحش شاد و يادش تا ابد گرامي
حكمتي ديگر در مرگ اظهار حقايق خلايق است، چنانچه موسي كليم الله طلب كرد حكمت مرگ را از حضرت حكيم علي الاطلاق و جواب آمد از خداي تعالي مر او را .
گفت موسي اي خداوند حساب نقش مردي باز چون كردي خراب
نر و ماده نقش كردي جان فزا وآنگهان ويران كني اين را چرا
كفت حق دانم كه اين پرسش تورا نيست از انكار و غفلت و زهوا
ورنه تاديت و عتابت كردمي بهر اين پرسش تو را آزردمي
ليك مي خواهي كه در افعال ما بازجوي حكمت و سر بقا
تا از آن واقف كني مرعام را پخته گرداني بدين هر خام را
پس بفرمودش خدا اي ذولباب چون بپرسيدي بيا بشنو جواب
موسيا تخمي بكار اندر زمين تا تو خود هم وادهي انصاف اين
چون كه موسي كشت و شد كشتش تمام خوشه هااش يافت خوبي و نظام
داس بگرفت و مرآن را مي بريد پس ندا از غيب در گوشش رسيد
كه چرا كشتي كني و پروري چون كمالي يافت آن را مي بري
گفت يا رب ز آن كنم ويران و پست كه در اين جا دانه هست و كاه هست
دانه لايق نيست در انبار كاه كاه در انبار گندم هم تباه
نيست حكمت اين دو را آميختن فرق واجب ميكند در بيختن
گفت اين دانش تو از كي يافتي كه به دانش بيداري برساختي
گفت تمييزم تودادي اي خدا گفت پس تمييز چون نبود مرا
در خلايق روح هاي پاك هست روح هاي تيره گلناك هست
اين صدف ها نيست در يك مرتبه در يكي كه اظهار گندم ها زكاه
بهر اظهار است اين خلق جهان تا نماند گنج حكمت ها نهان
در بيان مرگ اختياري:
بمير اي دوست پيش از مرگ گر تو زندگي خواهي
كه ادريس از چنين مردن بهشتي گشت پيش از ما
سالك بايد كه در زمان حيات فاني جان باقي پيدا سازد كه چون جان عاريتي واستانند بدان جان زنده ابد باشد
1- صحیفه امام؛ جلد 14 ، صفحه 380
بايد به حسب واقع، به حسب انصاف، به حسب وجدان، اين مردمى كه شماها را روى كار
آوردهاند، اين مردم زاغهنشين كه شماها را روى مسند نشاندهاند ملاحظه آنها را
بكنيد، و اين جمهورى را تضعيفش نكنيد. *بترسيد از آن روزى كه مردم بفهمند در
باطن ذات شما چيست، و يك انفجار حاصل بشود. از آن روز بترسيد كه ممكن است يكى
از «ايام اللَّه» - خداى نخواسته - باز پيدا بشود. *و آن روز ديگر قضيه اين
نيست كه برگرديم به 22 بهمن. قضيه [اين] است كه فاتحه همه ما را مىخوانند! من
از خداى تبارك و تعالى اميد اين را دارم كه به ما عنايت بفرمايد و ما را هدايت
كند به يك راهى كه مرضى اوست؛ و قلمهاى ما را هدايت كند به يك نوشتههايى كه
مورد رضاى اوست. و بر زبانهاى ما جارى كند يك چيزهايى را كه مورد رضاى اوست.
2- صحيفه امام؛ جلد 2، صفحه 367
هر روز ناله مردم را مىشنود، هر روز اطلاع مىدهند كه دخترها را چه كردند،
دخترها را كشتند بعضىشان را، سر ناهار ريختند آن قلدرها و چماقكِشها، ريختند
سر ناهار، ديگ، نمىدانم، [آب يا غذاى] جوش را ريختند به سر اين بيچارهها. چه
شده است؟ *گفتند مثلاً مرده باد زيد، زنده باد زيد. اين آدم كشتن دارد؟!* گفتند
ما جشن 2500 ساله را مىخواهيم چه كنيم؟! جشن را آنها بايد بگيرند كه زندگى
دارند، آنها بايد بگيرند كه يك حكومتى دارند كه در تحت نظر آن حكومت در رفاه
هستند، در پناه هستند. جشن براى حضرت امير بايد بگيرند كه در زير شمشير او مردم
در پناه هستند، مردم در امان هستند؛ هيچ كس نمىترسد در حكومت او الّا از خودش؛
از حكومت نمىترسد. براى اينكه حكومتْ حكومت عدل است*. اصلش حكومت عدل ترس
ندارد؛* از خودش انسان بايد بترسد. اما اينجا اينطورى است؟ مملكت ما اين جور
است كه مردم از خود شما بتوانند يا ... همه در فكر اين هستند كه چه وقت مأمورْ
درِ خانه بيايد. بيگناه است اما خوب چه بكند با احتمال، با احتمال ضعيف؛ همان
طورى كه در زمان حجاج و ابنزياد و اينها بود كه همان احتمال اين معنا را كه
شيعه على - عليهالسلام - باشد كافى بود. حالا هم يك احتمال ضعيفى بدهند كه اين
مثلاً چطور است؛ اين كافى است براى اينكه او را بگيرند، او را زجر كنند، او را
چه بكنند. يك كلمه نصيحت كسى مىكند و يك كلمه نصيحت را يك كسى منتشر مىكند،
مىگيرند او را. حالا معلوم هم نيست از كجا هست. يك كسى يك كلمه در سر منبر حرف
مىزند، يك كلمهاى كه اصلاً خيلى هم برخورد ندارد؛ همان ادنى كلمه همان و او
را گرفتن و حبس كردن همان! ما موظف نيستيم كه اين جنايات را - لااقل - ذكرش
بكنيم؟!
3- صحيفه امام؛ جلد 4، صفحه 424
*از آدمكشى اشتباه بيشتر مىشود؟! از جوانهاى مردم را كشتن، از زنهاى مردم را
كشتن ديگر اشتباه بالاتر دارى تو؟! *
4- صحيفه امام؛ جلد 4، صفحه 464
بيدار بشويد آقايان! اين تبليغات در خارج زياد شده است. حالا هم دارند تبليغات
مىكنند. از هر طرف تبليغات كه نمىتوانند اينها مملكت را اداره كنند! *اگر
اداره كردن كشتن مردم است، همه حيوانات هم مىتوانند اداره كنند! اگر گرگها هم
بريزند توى مملكت ما بهتر از اين اداره مىكنند مملكت را.*
5- صحيفه امام؛ جلد 5، صفحه 243
آيا اينكه ايشان مىگويد كه اينها مردم را به كشتن دادند*، آيا اين تظاهر آرامى
كه مردم در اين دو روز كردند يعنى هيچ شلوغى نكردند و به دنيا ثابت كردند كه
ايران مىتواند كنترل خودش را در اختيار بگيرد و سرنوشت خودش را به طور
عُقَلايى به طور صحيح تعيين كند، خوب اين موجب اين شد كه فردا شبِ يازدهم - از
شب يازدهم شروع شد - شروع شد به كشتار مردم؛ اينجا چه باعث شده است كه مردم
كشتار شدند؟*
6- صحيفه امام؛ جلد 5، صفحه 248
مردم ايران چرا فرياد مىزنند؟! *بگذار هرچه توسرى دارند بخورند و فرياد نكنند!
آقاى كارتر اين را مىفرمايند كه هرچه توى سرتان زدند، هر كارى كردند اينها،
شما حرف نزنيد براى اينكه اگر حرف بزنيد كشته مىشويد! پس خودتان، خودتان را به
كشتن داديد! اين صحيح است كه يك ملتى سى ميليونى، سى و چند ميليونى كتك بخورد،
خيانت ببيند، جنايت ببيند، سلب آزاديها را ببيند، اختناقها را ببيند، اگر صدايش
درآمد كه آقا چرا توى سر من مىزنى، مىكشند او را؟! پس اين تقصير خودش است كه
مىگويد چرا! اين منطق آقا است!*
محيط كار دولتي مسخره است! از يك طرف دو دره بازي ها و از زير كار در رفتنهايش و از طرف ديگر، ظابطه ها و رابطه هاي مسخره بين اعضا و مديران و كارمندانش!
البته اين آداب و رسوم مسخره ارباب، رعيتي در ادارات خصوصي هم مشهود است!
رقابت براي خودشيريني كردن نزد مافوق و از انطرف زدن براي همكار و هم رتبه!
غيبت و صفحه گذاشتن براي همديگر!
از زير كار در رفتن و انجام كار را به آينده موكول كردن!
بهانه هاي الكي آوردن و كوتاهي كردن در خدمات دهي به ديگران
و ....
و يك آدم، اگر بخواهد در چنين محيطي بماند و مانند آنها نباشد، طرد مي شود از همه! دور مي ماند از آنچه در اطرافش مي گذرد و حتي رانده مي شود و رهاشده!
پس كم كم، او هم آدمي مي شود چون ديگران كه جبر زمانه و محيط او را از ارزشها و باورهايش دور كرده است!
اما شايد بتوان در چنين محيط هايي ماند ولي تسليم قانون آنجا نشد و حتي تلاش كرد براي دعوت ديگران به ترك عادت!
و من چنين تلاشي را آغاز كرده ام، اما نمي دانم كه نتيجه اش چه مي شود!
اوضاع اطلاع رساني در شهرستانها اصلا خوب نيست!
از هر كي درباره ربان سبز رنگ دور دستم پرسيدم، نمي دانست براي چيست!
از آن طرف در تبليغ رئيس جمهور فعلي، بر در و ديوار اطلاعيه هايي مبني بر محل احداث فلان پروژه تصويب شده در سفرهاي استاني نصب شده! با عكسي از او بر گوشه اش! حال اين پروژه ها كي عملياتي شود، "الله اعلم"!
ديگه مطمئنم كه هيچ كس را نمي توان يافت كه بگويد از صميم قلب، راضي است به شرايطش و از زندگي اش! هر كسي در هر شرايطي به فكر بهتر شدن و يا جور ديگر بودن است!
يكي در به در دنبال كار است و ديگري هزار بهانه از كار و محيط كارش مي گيرد!
يكي مصرانه در تلاش براي فوق قبول شدن است و ديگري از سختي ها و بي برنامگي هاي فوق مي نالد!
يكي منتظر شوهر است و ديگري – كه ازدواج كرده- از اشتباهش در زود شوهر كردن مي نالد!
يكي ...
و يا يكي كار مي كند ولي هميشه فكر ميكند كاش ادامه تحصيل ميداد، و ديگري درس ميخواند و ترديد دارد كه اگر كار مي كرد بهتر نبود!
خلاصه اينكه پاي حرف هركس بنشيني، نارضايتيش از زندگي را احساس مي كني و گاهي حتي به دو ديدگاه مخالف هم حق مي دهي!
اما يك راه هست براي آرام زندگي كردن و به آرامش رسيدن!
رهايي از تمام اين كوشش هاي گاه بي نتيجه و يا كم نتيجه!
رسيدن به رضايت از زندگي با هر نوعي از آن!
و ميسر نيست مگر ايمان به اصل "زندگي براي رضاي او"
اگر آدم معتقد شود به اينكه هر آنچه حادث مي شود خواست و اراده اوست كه گاها با اراده انسان نيز آميخته! آنگاه نه جاي گله اي باقي ميماند و نه شكايتي!
وقتي پذيرفته اي زندگي كردن براي رضاي او را، آنگاه ناملايمات زندگي، هرچند مخالف تلاش و انتظار تو باشند و مغاير با توقع ديگران از تو، هر قدر ناگوار و تلخ؛ قابل قبول مي شوند و پذيرفتني !كه او خواسته است و راضي است!
...
از رمه چوپان نترسد در نبرد ليكشان حافظ بود از گرم و سرد
گر زند بانگي ز قهر او بر رمه دان ز مهر است آن كه دارد بر همه
هر زمان گويد به گوشم بخت نو كه تو را غمگين كنم غمگين مشو
من تو را غمگين و گريان ز آن كنم تا كه ات از چشم بدان پنهان كنم
تلخ گردانم ز غمها خوي تو تا بگردد چشم بد از روي تو
نه تو صيادي و جوياي مني بنده و افگنده راي مني
حيله انديشي كه در من دررسي در فراق و جستن من بي كسي
چاره مي جويد پي من درد تو مي شنودم دوش آه سرد تو
من توانم هم كه بي اين انتظار ره دهم بنمايمت راه گذار
تا از اين گرداب دوران وارهي بر سر گنج وصالم پا نهي
ليك شيريني و لذات مقر هست بر اندازه رنج سفر
آنگه از شهر و ز خويشان برخوري كه از غريبي رنج و محنتها بري
...

