تبليغاتX
مسافر

مسافر

من مسافر رفتنم ...

سال جديد، سال صبر و استقامت بر همگي مبارك

ان شالله همگي سالي سبز و پراميد و پر از شادي و آزادي داشته باشيم.




+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 20:49  توسط mosafer  | 

گاهی بعضی اتفاقات به ظاهر بد، بعدا معلوم میشه که چه قدر به نفعت بوده...
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 17:5  توسط mosafer  | 

 

پيش از آنكه چيزي تو را ترك كند تو آن را ترك  گوي و ... اينگونه همه چيز به دست توست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 12:54  توسط mosafer  | 

با نهايت تاسف و تامل،

روح بلند و ملكوتي، پدر معنوي ملت ايران، عالم فقيه و متعهد و دلسوز كشور و مرد صبور، شجاع و محكم در برابر ناملايمات حاكمان نظام، روحاني سبزانديش و سبز كردار، حضرت آىت الله منتظری به ملكوت اعلاء پيوست . . .

 

و كلمات عاجزند از بيان احساسات! تازه يافته بودمش! و تازه احساس دوست داشتشنش در من شكل گرفته بود و تازه فهميده بودم كه چقدر بزرگ است و ...

چقدر دوست داشتم، يكبار پاي سخنانش مي نشستم و يا به ديدارش مي رفتم! نشد!!! و اجل مهلت نداد!

بزرگ مردي بود كه كوچك مردان نظام نگذاشتند تا مردمان و مشتاقانش از وجودش بهره ببرند...

و نشد و زمان نگذاشت كه او به جايگاه بر حقش در اين نظام دست يابد ...

و اكنون كه او رفته است و سيل عظيمي از مريدانش در غم و اندوه . . . 

و او رها و آزاد از جبر زمانه و نظام . . .  خوشحالم كه او خلاص شد از اين نظام ...

روحش شاد و يادش تا ابد گرامي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 11:38  توسط mosafer  | 

حكمتي ديگر در مرگ اظهار حقايق خلايق است، چنانچه موسي كليم الله طلب كرد حكمت مرگ را از حضرت حكيم علي الاطلاق و جواب آمد از خداي تعالي مر او را .

گفت موسي اي خداوند حساب                                           نقش مردي باز چون كردي خراب

نر و ماده نقش كردي جان فزا                                                    وآنگهان ويران كني اين را چرا

كفت حق دانم كه اين پرسش تورا                                              نيست از انكار و غفلت و زهوا

ورنه تاديت و عتابت كردمي                                                       بهر اين پرسش تو را آزردمي

ليك مي خواهي كه در افعال ما                                                  بازجوي حكمت و سر بقا

تا از آن واقف كني مرعام را                                                        پخته گرداني بدين هر خام را

پس بفرمودش خدا اي ذولباب                                                   چون بپرسيدي بيا بشنو جواب

موسيا تخمي بكار اندر زمين                                                      تا تو خود هم وادهي انصاف اين

چون كه موسي كشت و شد كشتش تمام                                      خوشه هااش يافت خوبي و نظام

داس بگرفت و مرآن را مي بريد                                                  پس ندا از غيب در گوشش رسيد

كه چرا كشتي كني و پروري                                                      چون كمالي يافت آن را مي بري

گفت يا رب ز آن كنم ويران و پست                                             كه در اين جا دانه هست و كاه هست

دانه لايق نيست در انبار كاه                                                       كاه در انبار گندم هم تباه

نيست حكمت اين دو را آميختن                                                فرق واجب ميكند در بيختن

گفت اين دانش تو از كي يافتي                                                  كه به دانش بيداري برساختي

گفت تمييزم تودادي اي خدا                                                     گفت پس تمييز چون نبود مرا

در خلايق روح هاي پاك هست                                                  روح هاي تيره گلناك هست

اين صدف ها نيست در يك مرتبه                                               در يكي كه اظهار گندم ها زكاه

بهر اظهار است اين خلق جهان                                                  تا نماند گنج حكمت ها نهان

 

در بيان مرگ اختياري:

بمير اي دوست پيش از مرگ گر تو زندگي خواهي

كه ادريس از چنين مردن بهشتي گشت پيش از ما

سالك بايد كه در زمان حيات فاني جان باقي پيدا سازد كه چون جان عاريتي واستانند بدان جان زنده ابد باشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:15  توسط mosafer  | 


1-   صحیفه امام؛‏ جلد 14 ، صفحه 380

بايد به حسب واقع، به حسب انصاف، به حسب وجدان، اين مردمى كه شماها را روى كار
آورده‏اند، اين مردم زاغه‏نشين كه شماها را روى مسند نشانده‏اند ملاحظه آنها را
بكنيد، و اين جمهورى را تضعيفش نكنيد. *بترسيد از آن روزى كه مردم بفهمند در
باطن ذات شما چيست، و يك انفجار حاصل بشود. از آن روز بترسيد كه ممكن است يكى
از «ايام اللَّه» - خداى نخواسته - باز پيدا بشود. *و آن روز ديگر قضيه اين
نيست كه برگرديم به 22 بهمن. قضيه [اين‏] است كه فاتحه همه ما را مى‏خوانند! من
از خداى تبارك و تعالى اميد اين را دارم كه به ما عنايت بفرمايد و ما را هدايت
كند به يك راهى كه مرضى اوست؛ و قلمهاى ما را هدايت كند به يك نوشته‏هايى كه
مورد رضاى اوست. و بر زبانهاى ما جارى كند يك چيزهايى را كه مورد رضاى اوست.



2-     صحيفه امام؛ جلد 2، صفحه 367

هر روز ناله مردم را مى‏شنود، هر روز اطلاع مى‏دهند كه دخترها را چه كردند،
دخترها را كشتند بعضى‏شان را، سر ناهار ريختند آن قلدرها و چماق‏كِشها، ريختند
سر ناهار، ديگ، نمى‏دانم، [آب يا غذاى‏] جوش را ريختند به سر اين بيچاره‏ها. چه
شده است؟ *گفتند مثلاً مرده باد زيد، زنده باد زيد. اين آدم كشتن دارد؟!* گفتند
ما جشن 2500 ساله را مى‏خواهيم چه كنيم؟! جشن را آنها بايد بگيرند كه زندگى
دارند، آنها بايد بگيرند كه يك حكومتى دارند كه در تحت نظر آن حكومت در رفاه
هستند، در پناه هستند. جشن براى حضرت امير بايد بگيرند كه در زير شمشير او مردم
در پناه هستند، مردم در امان هستند؛ هيچ كس نمى‏ترسد در حكومت او الّا از خودش؛
از حكومت نمى‏ترسد. براى اينكه حكومتْ حكومت عدل است*. اصلش حكومت عدل ترس
ندارد؛* از خودش انسان بايد بترسد. اما اينجا اينطورى است؟ مملكت ما اين جور
است كه مردم از خود شما بتوانند يا ... همه در فكر اين هستند كه چه وقت مأمورْ
درِ خانه بيايد. بيگناه است اما خوب چه بكند با احتمال، با احتمال ضعيف؛ همان
طورى كه در زمان حجاج و ابن‏زياد و اينها بود كه همان احتمال اين معنا را كه
شيعه على - عليه‏السلام - باشد كافى بود. حالا هم يك احتمال ضعيفى بدهند كه اين
مثلاً چطور است؛ اين كافى است براى اينكه او را بگيرند، او را زجر كنند، او را
چه بكنند. يك كلمه نصيحت كسى مى‏كند و يك كلمه نصيحت را يك كسى منتشر مى‏كند،
مى‏گيرند او را. حالا معلوم هم نيست از كجا هست. يك كسى يك كلمه در سر منبر حرف
مى‏زند، يك كلمه‏اى كه اصلاً خيلى هم برخورد ندارد؛ همان ادنى‏ كلمه همان و او
را گرفتن و حبس كردن همان! ما موظف نيستيم كه اين جنايات را - لااقل - ذكرش
بكنيم؟!


3-   صحيفه امام؛ جلد 4، صفحه 424

*از آدمكشى اشتباه بيشتر مى‏شود؟! از جوانهاى مردم را كشتن، از زنهاى مردم را
كشتن ديگر اشتباه بالاتر دارى تو؟! *




4-  صحيفه امام؛ جلد 4، صفحه 464

بيدار بشويد آقايان! اين تبليغات در خارج زياد شده است. حالا هم دارند تبليغات
مى‏كنند. از هر طرف تبليغات كه نمى‏توانند اينها مملكت را اداره كنند! *اگر
اداره كردن كشتن مردم است، همه حيوانات هم مى‏توانند اداره كنند! اگر گرگها هم
بريزند توى مملكت ما بهتر از اين اداره مى‏كنند مملكت را.*



5-  صحيفه امام؛ جلد 5، صفحه 243

آيا اينكه ايشان مى‏گويد كه اينها مردم را به كشتن دادند*، آيا اين تظاهر آرامى
كه مردم در اين دو روز كردند يعنى هيچ شلوغى نكردند و به دنيا ثابت كردند كه
ايران مى‏تواند كنترل خودش را در اختيار بگيرد و سرنوشت خودش را به طور
عُقَلايى به طور صحيح تعيين كند، خوب اين موجب اين شد كه فردا شبِ يازدهم - از
شب يازدهم شروع شد - شروع شد به كشتار مردم؛ اينجا چه باعث شده است كه مردم
كشتار شدند؟*



6- صحيفه امام؛ جلد 5، صفحه 248

مردم ايران چرا فرياد مى‏زنند؟! *بگذار هرچه توسرى دارند بخورند و فرياد نكنند!
آقاى كارتر اين را مى‏فرمايند كه هرچه توى سرتان زدند، هر كارى كردند اينها،
شما حرف نزنيد براى اينكه اگر حرف بزنيد كشته مى‏شويد! پس خودتان، خودتان را به
كشتن داديد! اين صحيح است كه يك ملتى سى ميليونى، سى و چند ميليونى كتك بخورد،
خيانت ببيند، جنايت ببيند، سلب آزاديها را ببيند، اختناقها را ببيند، اگر صدايش
درآمد كه آقا چرا توى سر من مى‏زنى، مى‏كشند او را؟! پس اين تقصير خودش است كه
مى‏گويد چرا! اين منطق آقا است!*
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:7  توسط mosafer  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:9  توسط mosafer  | 



محيط كار دولتي مسخره است! از يك طرف دو دره بازي ها و از زير كار در رفتنهايش و از طرف ديگر، ظابطه ها و رابطه هاي مسخره بين اعضا و مديران و كارمندانش!

البته اين آداب و رسوم مسخره ارباب،‌ رعيتي در ادارات خصوصي هم مشهود است!

رقابت براي خودشيريني كردن نزد مافوق و از انطرف زدن براي همكار و هم رتبه!

غيبت و صفحه گذاشتن براي همديگر!

از زير كار در رفتن و انجام كار را به آينده موكول كردن!

بهانه هاي الكي آوردن و كوتاهي كردن در خدمات دهي به ديگران

و ....

و يك آدم،‌ اگر بخواهد در چنين محيطي بماند و مانند آنها نباشد،‌ طرد مي شود از همه! دور مي ماند از آنچه در اطرافش مي گذرد و حتي رانده مي شود و رهاشده!

پس كم كم، او هم آدمي مي شود چون ديگران كه جبر زمانه و محيط او را از ارزشها و باورهايش دور كرده است!

اما شايد بتوان در چنين محيط هايي ماند ولي تسليم قانون آنجا نشد و حتي تلاش كرد براي دعوت ديگران به ترك عادت!

و من چنين تلاشي را آغاز كرده ام، اما نمي دانم كه نتيجه اش چه مي شود!

 

 

اوضاع اطلاع رساني در شهرستانها اصلا خوب نيست!

از هر كي درباره ربان سبز رنگ دور دستم پرسيدم،‌ نمي دانست براي چيست!

از آن طرف در تبليغ رئيس جمهور فعلي، بر در و ديوار اطلاعيه هايي مبني بر محل احداث فلان پروژه تصويب شده در سفرهاي استاني نصب شده! با عكسي از او بر گوشه اش! حال اين پروژه ها كي عملياتي شود، "الله اعلم"!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:4  توسط mosafer  | 

ديگه مطمئنم كه هيچ كس را نمي توان يافت كه بگويد از صميم قلب،‌ راضي است به شرايطش و از زندگي اش!‌ هر كسي در هر شرايطي به فكر بهتر شدن و يا جور ديگر بودن است!

يكي در به در دنبال كار است و ديگري هزار بهانه از كار و محيط كارش مي گيرد!

يكي مصرانه در تلاش براي فوق قبول شدن است و ديگري از سختي ها و بي برنامگي هاي فوق مي نالد!

يكي منتظر شوهر است و ديگري – كه ازدواج كرده- از اشتباهش در زود شوهر كردن مي نالد!

يكي ...

و يا يكي كار مي كند ولي هميشه فكر ميكند كاش ادامه تحصيل ميداد، و ديگري درس ميخواند و ترديد دارد كه اگر كار مي كرد بهتر نبود!

خلاصه اينكه پاي حرف هركس بنشيني،‌ نارضايتيش از زندگي را احساس مي كني و گاهي حتي به دو ديدگاه مخالف هم حق مي دهي!

اما يك راه هست براي آرام زندگي كردن و به آرامش رسيدن!

رهايي از تمام اين كوشش هاي گاه بي نتيجه و يا كم نتيجه!

رسيدن به رضايت از زندگي با هر نوعي از آن!

و ميسر نيست مگر ايمان به اصل "زندگي براي رضاي او"

اگر آدم معتقد شود به اينكه هر آنچه حادث مي شود خواست و اراده اوست كه گاها با اراده انسان نيز آميخته! آنگاه نه جاي گله اي باقي مي‌ماند و نه شكايتي!

وقتي پذيرفته اي زندگي كردن براي رضاي او را، آنگاه ناملايمات زندگي،‌ هرچند مخالف تلاش و انتظار تو باشند و مغاير با توقع ديگران از تو، هر قدر ناگوار و تلخ؛ قابل قبول مي شوند و پذيرفتني !‌كه او خواسته است و راضي است!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:12  توسط mosafer  | 

...

از رمه چوپان نترسد در نبرد                                               ليكشان حافظ بود از گرم و سرد

گر زند بانگي ز قهر او بر رمه                                              دان ز مهر است آن كه دارد بر همه

هر زمان گويد به گوشم بخت نو                                                  كه تو را غمگين كنم غمگين مشو

من تو را غمگين و گريان ز آن كنم                                              تا كه ات از چشم بدان پنهان كنم

تلخ گردانم ز غمها خوي تو                                                        تا بگردد چشم بد از روي تو

نه تو صيادي و جوياي مني                                                       بنده و افگنده راي مني

حيله انديشي كه در من دررسي                                                 در فراق و جستن من بي كسي

چاره مي جويد پي من درد تو                                                    مي شنودم دوش آه سرد تو

من توانم هم كه بي اين انتظار                                                   ره دهم بنمايمت راه گذار

تا از اين گرداب دوران وارهي                                                     بر سر گنج وصالم پا نهي

ليك شيريني و لذات مقر                                                          هست بر اندازه رنج سفر

آنگه از شهر و ز خويشان برخوري                                                كه از غريبي رنج و محنتها بري  

 

...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:10  توسط mosafer  |