تبليغاتX
مسافر
من مسافر رفتنم ...

  

به

به نام خداي دل هاي مهربان

زندگي هر كس تماما مال خودش نيست ،‌ يعني درسته كه سعي و تلاش ماست كه زندگي و مسير آنرا مشخص مي‌‌كنه اما خيلي چيزاي اين زندگي كاملا از دست ما خارج است، مثلا  اينكه چشم باز مي كنيم و مي بينيم تو يك خانواده ي مرفه به دنيا آمده ايم يا يك خانواده فقير . و براي همين گاهي فكر مي كنم كه چه گناهي كرده است آن كودكي كه بايد در چنين محيطي ، بزرگ شود و اين همه سختي ببيند ؛ آخر به كدامين گناه  نكرده؟

و اينجاست كه شايد مسئوليت اونايي كه مرفه ترند بيشتر مي شه. بايد مواظب باشند وبه فكر كه ممكن بود همه چي جور ديگه اي مي بود و يا شايد بشه ،‌ممكنه تمام اين خوشي ها بشه تلخي اگه قدرش رو ندونند و هزينه هاي آن را نپردازند.

آخه چرا بايد يكي هر ماه يك مانتو بخره ،‌ يك كفش ، يك .... و يكي ديگه سال به سال هم نتونه .

چرا بايد تو خيلي خونه ها بعد از هر وعده  غذا ،‌ كلي غذا حيف و ميل بشه و تو خونه ي ديگه هميشه عده اي گشنه بمونند.

چرا ...

هيچ وقت فكر كرده ايم كه در عوض آسايش و رفاه و ثروت و هر خوشي ديگه اي كه به ارث برده ايم ، چه كاري براي خوشي و راحتي ديگران كرده ايم؟ براي اونايي كه شايد هيچ وقت طعم زندگي خوب و راحت را نچشيده اند؟

اما شايد خيلي  هامون عادت كرده ايم به اين وضع و حتي خيلي ها با وجود تمام رفاه مادي باز هم فكر مي كنند خودشون از همه نيازمندترند ولي هيچ وقت دير نيست ، براي كمك و ياري و اصلا هم دور نيستند و ناپيدا ؛ همين نزديكي ها ، دور و برمون كافي است كه كمي انسان وارتر به اطرافمون نگاه كنيم و از شيعه بودن فقط اسمشو يدك نكشيم. هر چند علي وار زندگي كردن ، اون هم تو اين دنياي پر از چشم و هم چشمي ،‌ خيلي سخته.

سال تحصيلي جديد نزديكه و دل هاي كوچيكه زيادي منتظر تا شايد امسال با لباس هاي تازه تري به مدرسه برند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:32  توسط mosafer | 

به نام یگانه هدف

و چقدر سخت است هدفمند زندگی کردن و هدف داشتن تو این دنیا. نقطه ای که ببینیش و به سویش حرکت کنی و مطمئن باشی که همان سعادت نهایی و بی پایان است همان که لحظه لحظه ی عمرت در رسیدن به آن طی شده و تمام تلاش هات بیهوده نبوده ...

اما کمتر می شه چنین هدف ایده الی یافت و با اطمینان به سویش گام برداشت .

هر وقت از خودم می پرسم که هدفت از زندگی چیه؟ با سکوتی طولانی مواجه می شم و با خودم بارها تکرار می کنم که هدفم چیه ؟ واقعاً چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

... و وقتی سعی می کنم به سئوالم پاسخ بدم ، اونقدر به خودم فشار می آرم تا می رسم به هدف هایی که تقریبا دست نیافتنی اند، اما حسابی بزرگ و عالی.  << و اصلا این جور هدف های دست نیافتنی فرقی هم داره با بی هدفی؟ >>

و باز دوباره  زندگی چند روزی در مسیر هدف و بعد فراموشی و بی هدفی و روزمرگی ...

چقدر بیزارم از این احوال متغیر که نمی تونه هدف هاشو برای مدتی نگه داره و برای رسیدن بهش تلاش کنه،زود جا خالی می کنه و زود برمی گرده به همون مسیر ساده ی بی خیالی.

اما این بار می خوام واقعاً تو مسیر هدفم راه برم ، حرکت کنم و حتی نفس بکشم ؛ نمی خوام حتی لحظه ای از عمرم بگذره و منو در مسیر هدفم قرار نده شایدم بهترباشه  اجازه ندم تا از مسیر خارج بشم  ، اونوقت خودش منو می بره تو مسیرش!

به آن امید که اینبار برخلاف دفعات قبل در مسیر هدف زندگی ام مدت طولانی تری دوام

بیارم و سختی راه مرا وادار نکند که به بیراهه بزنم...

 

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:18  توسط mosafer | 
به نام حق و حقیقت ...

و می نویسم تا شاید از درون انباشته ام بکاهم و شاید کسی برای شنیدن حرفهای در گلو مانده ام پبدا شود که امروزه به سختی می توان هم سخن خوب یافت .

 و ازچیزهایی می نویسم که همیشه می خواستم به بهترین دوستم بگویم و هیچ گاه نیافتم ....

 و ا زدغدغه های زندگی ، از درد ها و شاید شیرینی ها که چه اندک اند ...

 و از سیاست به حد توان و اطلاعاتم که در عالم سیاست هیچم ...

 و از انسان و خدایش ، از آمدنش به زمین و خو گرفتن به آن ....

 .... و مهم تر از همه از بازگشتش و مسافر بودنش ...

                                                                       که چه راحت فراموشش کرده ایم .

 

                 مسافر

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 15:37  توسط mosafer |