تبليغاتX
مسافر
من مسافر رفتنم ...
  كعبه ابراهيم و اسماعيل بت پرستي

اسماعيل سي ساله شد. ابراهيم آمد و بوي مژده داد كه وحي‌الهي بر او نازل شد و خدا او را مامور ساختن خانه‌اي كرده بسان همان خانه‌اي كه در آسمان است و فرشتگان بدورش طواف مي‌كنند. آدم ابوالبشر يكبار اين خانه را از روي گرده و شكل همان خانه ساخت و همه ساله از كوه آدم – در سر انديب- مي‌آمد و دور آن طواف مي‌كرد. هنگاميكه طوفان بزرگ به روي زمين شكست، فرشتگان، كعبه را بآسمان بردند و فقط پايه‌هاي آن در زمين باقي ماند و خدا داناتر است.

ابراهيم با فرزندش مشغول كندن زمين و جستجوي پايه‌هاي خانه خدا در زير زمين شد.بقدر يك قامت كندند. پي و پايه‌هايي را كه آدم گذاشته بود يافتند و خدا داناتر است. سنگهاي كوه را بريدند و روي همان پايه‌ها چيدند. بنايي ساختند بدرازي سي گز و به پهناي بيست و دو و بارتفاع نه ذراع، اسماعيل بدستور پدرش، در جستجوي سنگي برآمد كه در نقطه آغاز طواف نصب كند.

هنگاميكه پاي كوه مشغول كاوش بود، مردي سپيد مو و نوراني در مقابل او پديد آمد. سنگي سپيد مانند سپيده‌ي صبح در دستش بود. آنرا بوي داد و گفت:

-         اينست آنچه كه در جستجويش بودي اين را بگير و نصب كن.

اسماعيل گفت: - تو  كيستي؟

مرد نوراني جواب داد: فرشته‌ام و به فرمان خدا اين سنگ را آورده‌ام.

اسماعيل آنرا گرفت. با خوشحالي بسوي پدرش شتافت و داستان آنرا گفت. ابراهيم آنرا بوسيد و صورت خود را بدان ماليد و نصبش كرد.

اين همان سنگ "حجرالاسود" است كه يكروز از سپيدي مي‌درخشيد و امروز نيز از سياهي. گفتند چندين بار آتش گرفت و رنگش سياه شد و گفتند كه چندان اشخاص گناهكار پشت بدان ماليدند سياه شد و رنگ گناه آنها را بخود گرفت." خدا در روز قيامت آنرا خواهد فرستاد در حالي كه چشمهايي دارد كه مي‌بيند و زباني كه سخن مي‌گويد. او شهادت مي دهد بر اعمال آنها كه آن را تماس كرده‌اند." [حديث نبوي تاريخ الخمين جلد اول صفحه 100]

ديوار خانه خدا بالا آمد. ابراهيم سنگي زير پا نهاد كه قسمت بالا را بسازد. اين سنگ هنوز در كعبه باقي است و نامش مقام ابراهيم است. ميگويند جاي پاي او هنوز دراين سنگ نمايان است و خدا داناتر است.

وقتيكه بناي خانه خدا تمام شد و ابراهيم در آنرا سوي مشرق نهاد فرشته‌اي از آسمان فرود آمدو تمام آداب حج را بوي آموخت. امروز همانها كمابيش در ميان مسلمانان متداول است. سپس ابراهيم روي كوه ابوقيس رفت و صداي او بدين كلمات در دره پيچيد:

-         اي قوم و ملل بشتابيد بزيارت خانه‌ خدا.

صدها هزار بندگان خدا صداي او را شنيدند. زيارت كنندگان كعبه همه ساله بدانجا شتافتند و فرياد مي زدند:

لبيك؟ اللهم لبيك: اينك ما، اي خداي جهان، اينك ما.

ابراهيم عبري پيش ساره رفت و اسماعيل عرب ميان عربها ماند. و خدا داناتر است.

 

قرنها از آن گذشت. مكه مرگ و زندگانيها، نشو و نماها و پست و بلنديهاي گوناگون اشخاص و قبايل را ديد.

نظر و مالك و فهر سلسله اول قريش به مكه آمدند. براي نخستين بار بجاي سياه چادر، خانه هايي از سنگ و گل در اطراف كعبه ساختند. نفوس مكه زياد شد. اطراف خانه خدا ديگر جاي خالي باقي نماند.

ولي همه مي‌خواستند همسايه خانه خدا باشند. چاره‌اي انديشيدند. هر خانواده قطعه سنگي از كعبه بخانه خود، كه دورتر از كعبه بود، برد. آن سنگ را ميان خانه نصب كرد. دورش طواف نمود. رفته رفته خود اين سنگها مورد پرستش واقع شدند. اسماعيل خدا را پرستش كرد، فرزندان اسماعيل قطعه سنگها را پرستيدند

بت پرستي بدينگونه ميان آنها رواج يافت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 2:6  توسط mosafer | 
 

انتخابات مجلس هم تمام شد،‌ هر چند نماينده‌ي اصلي كه مي‌خواستيم به او راي بدهيم رد صلاحيت شد و  نمايندگان جايگزين و مورد حمايت اصلاح طلبان هم كه به ناچار به او راي داديم راي نياوردند،‌ ولي هنوز هم حيات سياسي ادامه دارد اما ناميدي مردم روز به روز بيشتر مي شود و من اين را در اطرافيانم به وضوح مي‌بينم!

 براي انتخابات رياست جموري از الان بايد شروع كرد ولي افسوس كه ما حتي نمي‌دانيم كه چه كساني نامزد مي‌شوند! اين كم كاري حزب ماست، باز هم دو روز مانده به انتخابات قرار است از فرد ناشناخته‌اي حمايت كند؟!

 

 

تازگي‌هاي دارم كتاب پيامبر نوشته زين‌العابدين رهنما را براي بار دوم مي‌خوانم، اين بار با هدف نكته برداري،‌ آخرين باري كه با يكي از دوستانم بحث مي‌كرديم براي خيلي از استدلال هايم از زندگي پيامبر و امامان مرجع مشخصي نداشتم، براي همين تصميم گرفتم دوباره بخوانم. نثر كتاب داستان مانند است و همين نوع نوشته، خواندن يك كتاب تاريخ را شيرين و لذت بخش مي‌كند. در كتاب پر است از مطالبي جديد كه در انتهاي هر كدام عبارت "و خدا داناتر است" ما را به ترديد نويسنده از درستي بسياري از يافته‌هايش رهنمون مي‌كند ولي گاه افسانه ها هم زيبايند. قسمت هاي جالبش را هم در وبلاگم مي نويسم و شايد هم يك روز تمام كتاب را به صورت نسخه الكترونيكي در بياورم البته بعد از اطمينان از اشكال نداشتن آن!

 

عيد نزديك است و بوي تازگي سال جديد از همين الان به مشام مي‌رسد ايكاش ما هم بتوانيم همراه با نو شدن طبيعت،
 تازه و نو شويم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:58  توسط mosafer | 
 

   به نظر من اينكه آدمها بخواهند در تمام زمينه‌ها خودشون با فكر و عمل شخصي تصميم بگيرند و صاحب راي    باشند نه منطقي هست و نه عملي، عملا هم شغل ها و حرفه هاي مخلتف، با همين دليل بوجود آمده‌اند و رشد  كرده‌اند، در زمينه سياست هم همين طوره؛ يعني نمي شود كه آدم خودش بخواهد تمام كانديداهاي معرفي شده رو بشناسد براي همين لازمه كه به يك حزب اعتماد كند و بعد از اين دنبال رو تفكر همان حزب باشد بدون اينكه بخواهد زحمت شناسايي رو در هر انتخاباتي به خود بدهد(البته لازمه كه در انتخاب حزب ابتدا دقت لازم رو به عمل بياورد تا بعدها از اعتماد خود به حزب مذكور پشيمان نشود!)

البته خيلي از گروه ها هستند كه مردم رو براي مواقع نياز مي خواهند و بعد از اينكه خرشون از پل گذشت ديگه اصلا يادي از اونها نمي‌كنند!

 

در همين زمينه:

  • در جريان جنگ صفين كه حكم به حكميت داده شد، امام با وجود اينكه علم به نادرستي انتخاب ابوموسي اشعري داشت، ولي باز هم در برابر خواست اكثريت به نظر آنها تن داد و مسلما از آنها نترسيده بود بلكه مي خواست به آيندگان بياموزد كه ميزان راي مردم است! در حالي كه امروزه عده‌اي با اين دليل كه مردم خوب و بدشون رو نمي‌فهمند، آنها را از بديهي ترين حقوقشون محروم كرده اند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:57  توسط mosafer | 

 

   تجربه ي بديه سربار كسي بودن، وقتي مجبوري خودت رو به عده‌اي تحميل كني!

   خيلي سخته منت كشيدن و خواهش كردن!

   خيلي سخته حقارت ديدن و كشيدن بخصوص اگر يك عمر با غرور زندگي كرده باشي!

   خيلي سخته زندگي كردن براي رضاي ديگران و مطابق امر و نهي آنها!

  خيلي سخته براي رسيدن به موقعيتي كه ميدوني حقت نيست تلاش كني ولي مجبوري چون فكر مي كنند حقته!

   خيلي سخته مجبور بودن به انجام كاري كه بيزاري از اون!

   خيلي سختِ انتخاب بين دو موقعيت بد كه هر كدوم يك جور تو رو در فشار قرار ميدهند!

   خيلي سخته قرار گرفتن تو موقعيتي كه نمي دوني آخرش چي قرار بشه!

  خيلي سخته احساس كني كه اشتباهه تمامه راه‌هاي رفته شده!

  خيلي سخته خيلي سخت!

 

و دنيا پر است از اين سختي‌ها، ولي محكوميم به زندگي كردن با وجود تمام سختي‌هايش!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:47  توسط mosafer | 
 

- هميشه يك دوره هايي هست كه آدم منتظر طي شدن هر چه سريعتر آن زمان هاست، غافل از اينكه اين عمر اوست كه اين چنين آرزوي گذرش را دارد!

- آدم خيلي تصميم ها مي گيره و منتظر رسيدن زمان انجام آنها و درست وقتي كه زمانش مي رسه مي زنه زير همه چي!

- محروم شدن از چيزي ارزشش را چند برابر ميكنه . اما خيلي از محروميت ها هميشگي است و امكان جبران ندارند!

- آدمي؛ تا چيزي رو داره قدرش رو نمي دونه و وقتي از دست شون داد مي فهمه كه چقدر قدرنشناس بوده!

-آدمي؛گاهي تا به چيزي نرسيده فكر مي كنه كه رسيد ن به اون دست نيافتني چقدر براش حياتي هست ولي وقتي بهش مي رسه تازه مي فهمه كه اون چيز اونقدرها هم ارزش اين همه سعي و تلاشش رو نداشته!

- آدمي؛ گاهي حرف هايي مي زنه كه به نظرش سنجيده تر از اين امكان نداشت گفته شود،‌ ولي بعد از يك مدتي خودش هم حرف خودش رو تكذيب مي كنه!

- آدمي؛ گاهي براي حل يك مسئله ساده چندين مسئله پيچيده تر درست مي كنه و بعد كلي تلاش براي حل كردن مسائل جديد، و وقتي بعد از تلاش هاي بسيار مسئله پيچيده رو حل ميكنه فكر مي كنه كه بايد موفقيتش رو جشن بگيره غافل از اينكه تازه به  مسئله  اولش رسيده ! (قضيه هسته‌اي ما)

  

-  و اينكه ما آدمها هيچوقت در حال زندگي نمي كنيم،‌يا در آينده ايم و يا در گذشته!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:27  توسط mosafer |