![]() |
![]() |
|
| من مسافر رفتنم ... |
|
خيلي از همين عادات اگر كمي تغيير كند چه حرف ها كه براي انجام كنندهاش به دنبال نميآورد! اما در برابر بعضي از همين عادات نادرست بايد ايستاد و حرف ها را تحمل كرد تا شايد براي آيندگان راحت تر شود رفتار برخلاف آن. همان بحث فرهنگ سازي. و شايد بسياري از اين عادات و رسوم متوجه زنان است كه مجبور شدهاند به چنين رسومي تن دهند حتي در موارد حساس و تعيين كننده زندگي! ازدواج كه براي هر دختر و پسري تعيين كننده ترين تصميم زندگي است براي دختران تبديل شده است به تاييد تصميم ديگري و يا منصفانه تر اگر نگاه كنيم شايد تصميمي است از بين چند گزينه محدود! مي دانم كه سخت است انتخاب كردند و روي انتخاب خود ايستادند اما هيچ چيز لذت بخشتر از اين نيست كه تو خود انتخاب كني و تلاش براي اثبات انتخاب خود. البته هستند بعضي از دختراني كه از خوش شانسيشان از طرف همان كه انتخاب كردهاند، انتخاب ميشوند و يا با انواع شگردهاي دخترانه در جهت جلب توجه مرد منتخب خود گام بر مي دارند تا شايد انتخاب شوند و مانند آن!
ولي چرا نبايد يك دختر مانند يك پسر از فرد مورد توجهاش و علاقه اش درخواست ازدواج كند!؟ چرا وقتي دختري چنين جسارتي را به خود مي دهد مورد شماتت و بازخواست ديگران، حتي دختران ديگر!! قرار مي گيرد؟ و حتي ممكن است كه با اين كارش فرد مورد توجه اش را هم از دست بدهد!!! چرا ما دختران عادت كرده ايم كه منتظر بمانيم تا توسط مرد رويايمان- اگر در اطرافيانمان يافتهايم و يا اگر هنوز منتظرش هستيم – كشف شويم و صد البته خوشبخت.
چرا بايد دختراني در انتظار مردي كه مي شناسند و دوستش دارند، خواستگارنشان را يكي پس از ديگري رد كنند و سرانجام بعد از سال ها انتظار و گذشتن از سن ازدواج يا به ناچار مجبور به ازدواج شوند و يا براي هميشه مجرد بمانند!
چرا بايد يك دختر تمام مدت عمرش در تلاش باشد و تكاپو كه خوديي بنماياند و دلي بربايد و ... شايد همين رسم جامعه است كه دختران را مجاب كرده و مجبور كه در هميشه در جهت خودنمايي و خودآرايي گام بردارند تا بتوانند مورد پسند واقع شوند! و شرم آورتر اينكه خود نيز به اين حقارت مدت هاست كه تن دادهايم و حركتي هم براي تغيير آن نشان نميدهيم! تا زماني كه جامعه نپذيرد كه دختران هم مي توانند انتخاب كنند وضع به همين منوال باقي است اما مي توان اين رسم را هم چون رسمهاي منسوخ شده به گوشهي تاريخ سپرد و حتي اگر دختراني از اين وضع راضيند به آنها كه از انتخاب شدن بيزارند اجازه انتخاب كردن داد! شايد از ما گذشته باشد اما بياييد به فرزندانمان بياموزيم كه زن هم حق انتخاب كردن دارد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:47 توسط mosafer |
|
|
عرفانهاي وارداتي يا عرفانهاي انحرافي يا عرفانهاي سكولار، عناوين متفاوت و اسمهايي با معاني متنوع هستند كه هر كدام ميتوانند به ويژگيها و ابعادي از يك جريان تازه كه شايد چهار دهه است در غرب شروع شده و كل دنيا را هم دربر گرفته، اشاره كنند. قصه عرفانهاي دروغين از آنجا شروع ميشود كه پس از كنار گذاشتن دين و اعتقادات مذهبي در غرب، بحران معنويت بنياد تمدن غرب را متزلزل كرد و زندگي به سبك غربي براي مردم غير قابل تحمل شد. در پي اين بحرانهاي معنوي و معرفتي جنبشهاي دانشجويي در دهههاي 1960 و 1970 آمريكا و اروپا را فراگرفت. اين امر باعث شد تمدن غرب در صدد ترميم خودش برآيد. يعني بعد از سالها كنار گذاشتن دين و كوشش در جهت حذف معنويت و باور به عالم ماوراء ماده، مشكلات و بحرانهاي رواني و اجتماعي متنوعي براي غرب پيش آمد كه همه بر آمده از عدم پاسخگويي مدل زندگي مدرن به نيازهاي ژرف انساني بود. تمدن غرب همانطور كه با نظريه دولت رفاهي در برابر گسترش ماركسيسم و كمونيسم خود را ترميم كرد و پايدار نگه داشت در برابر تمناي فطري خداجويي و معنويتخواهي انسان معاصر و گسترش اديان آسماني و معنويتهاي راستين دست به ترميم خود زد و جريانهاي متنوعي را به نام معنويت، عرفان و حتي دين معرفي كرد و به سبك تبليغات كالاهاي اقتصادي به ترويج آنها در دنيا پرداخت. كساني نظير «پائولو كوئيلو»، «لوئيز هي»، «ماهاريشي ماهش» و ديگران چگونه ميتوانستند عالمگير شوند اگر شبكههاي گسترده نشر و پخش و رسانهها و سرمايههاي عظيم به حمايت از آنها به كار نميافتاد؟ براي توليد اين دينها معمولا به سمت سنتهاي كهن معنوي رفتند؛ از سنتهايي كه در بين قبايل سرخپوستي آمريكا بود تا سنتهاي معنوي بوديسم و هندوئيسم در شرق دور. اين دينها تا حدودي ميتوانستند آسيبهايي كه ساكنان تمدن غرب را آزرده ميكرد و رنج ميداد و آنها را با مشكلات و بحرانهايي مواجه ميكرد ترميم كنند. غربيها حتي سراغ اديان راستين هم آمدهاند يعني اكنون در غرب عرفانهاي اسلامي به خصوص بعضي از گرايشهايش كه ما آنها را به اسم صوفيان ميشناسيم، كمابيش طرفدار دارد. بعضي از بزرگان فرقههاي تصوف در دنياي اسلام در غرب خيلي طرفدار دارند و به آنها خيلي بها داده ميشود. هرچند كه ما اين فرقهها را خيلي داخل چارچوب اسلام نميبينيم. اما به هر حال با تمام انحرافهايي كه دارند، تصوف اسلامي را نمايندگي ميكنند كه البته جاي تاسف است. · عرفان سرخ پوستي o شامانيسم (انديشههاي كارلوس كاستاندا) o بلك متال (مرلين منسون) · عرفان نئو بوديسم و تائوئيسم o ماهاريشي ماهش(tm) o فالون دافا o دالايي لاما:" كسي كه به ديگران ظلم ميكند، خودش بيش از همه ناراحت مي شود و نبايد كاري باهاش داشت." · عرفان هندويي o تانترا o اوشو :" زندگي شادي است، خدا شادي است و هيچ چيز جز خدا وجود ندارد." · عرفان يهودي و مسيحي o كابالا o پائولو كوئيليو
خلاصه: عرفان: هيچ چيز جز وجود خدا نيست. طبقه بندي عرفان: - خدا گرا: اتحاد با يك حقيقت غايي(خدا) - مانند مسيحيت، اسلام، يهودي - انسان گرا: اتحاد با يك بعد متعالي(مطلق) خود انسان - مانند بودائيسم و هندويسم o الحادي: نفي خدا (بودائيسم) o الهي: بعد روحاني خودش همان الهه است. - طبيعت گرا: اتحاد با يك حقيقت غايي كه نيروي طبيعت است. o وهم گرا – مانند سرخ پوست o واقع بين - مانند تائيسم در چين ويژگيهاي معنويت نوظهور:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:15 توسط mosafer |
|
|
جشن فارغ االتحصیلی هم برگزار شد مثل همه ی سال ها خسته کننده و بدون هیچ برنامه سرگرم کننده ای! با سرودهای تکراری و پذیرایی کاملا ساده و بخیلانه! با هدیه یک شاخه گل سرخ و چند پاکت تبلیغاتی...
هر چند توی سالن چندان خوش نگذشت اما بیرون سالن و بعد جشن کلی عکس یادگاری با لباس هایمان در جاهای مختلف دانشگاه گرفتیم! شام هم رفتیم بیرون و از خودمون پذیرایی کردیم شاید کمی ماندگارتر بشود این چنین روزی!
فارغ التحصیلان عزیز مبارکتان باشد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:28 توسط mosafer |
|
|
امروز غروب كار جديدي رو تجربه كردم! آبياري يك باغ با تعداد نه چندان كمي درخت! اولش تفنني بود ولي كم كم ديگه خسته شدم و تازه فهميدم وقتي بارون مي باره چقدر يك باغبان خوشحال مي شه! هم به خاطر اين كه كارش كمتر شده و هم اين كه ديگه نبايد نگران تامين آب زمينش باشه! يك باغبان از صبح تا غروب وقتش رو با درختهاش ميگذرونه، آب و كودشون ميده و علفهاي هرز اطرافشون رو ميكنه و خلاصه مثل يك بچه بزرگش ميكنه و وقت محصول هم، منتظر به بار نشستنشون مي مونه! وقتي درختي خشك ميشه چقدر دلش ميشكنه و غصه ميخوره نه به خاطر ضرر اقتصاديش بلكه از لحاظ عاطفي! عمرش رو صرف بزرگ كردنشون كرده و اين چيز كم ارزشي نيست!
هركاري سختي خاص خودش رو دارد اما تو بعضي كارها لذتي نهفته است كه شايد تو بعضي كارهاي ديگه نتوني بدست شون بياري و خيلي از كارها رو مي توني خودت هم تجربه كني و به نظر من به سختي هاي احتماليش مي ارزد! و دنيا پر است از اين احساسات كه شايد تا وقتي خودت تجربهش نكردي معناش رو اصلا درك نمي كني و شايد تا آخر عمرت هم نتوني فرصت تجربه كردنش رو بدست بياري!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:2 توسط mosafer |
|
|
بعضي فيلم ها بد جوري رو آدم تاثير ميگذارند و آدم رو تو حال خاصي ميبرند. امروز فيلم بادبادك باز -ساخته مارک فورستر و با اقتباس از رمان پرفروشی به همين نام نوشته خالد حسيني- رو رفتيم ديديم! و الان يك جورايي تو هواي فيلمم و تحت تاثيرش! نمي دونم دقيقا چه ام شده!
چه قدر دنياي زندگي آدم ها با هم فرق ميكنه و چقدر از احوال هم نوعانمان بيخبريم!
بادبادک باز (The Kite Runner) نویسنده: خالد حسینی مترجم: مهدی غبرایی ناشر: انتشارات نیلوفر خلاصه اي از كتاب : امیر -راوی داستان- كه پسري است افغانی تبار و اربابزاده به همراه پدرش (بابا) حسن، نوکرزاده و از قوم هزاره و پدرش علی رحيمخان، دوست خانوادگیشان، که همگي آنها تا قبل از حمله شوروی در کابل زندگی میکردند. امیر و حسن در عین اربابزادگی و نوکر زادگی، دوستانی صمیمی هستند. حسن تا پای جان هم برای امیر میرود و به قول خودش "جانم هزار بار فدایت، امیر آقا". اما امیر همیشه حسادتی نسبت به حسن را در خود احساس میکند تا جایی که توسط یک حسادت بچهگانه، سرنوشت خودش و حسن را تغییر میدهد. سرنوشتی که به هیچ عنوان قابل تغییر نیست و زندگی این دو دوست را از هم جدا میکند. اما بعد ها دست روزگار باز هم این دو را به هم میرساند، اما به شکلی که این بار خود روزگار دوست دارد، نه به خواستهي امیر یا حتی حسن. بعد از حملهي شوروی به افغانستان، امیر به همراه بابا به آمریکا میروند و زندگی جدیدی را برای خود آغاز میکنند. اما حسن و پدرش علی چه میشوند؟ امیر زندگی جدیدی را در آمریکا آغاز کرده بود. نویسنده شده بود. و با دختری افغان چند سالی بود که زندگی مشترکشان را شروع کرده بودند. تا قبل از تلفن رحیم خان همه چیز به حالت عادی بود و دیگر کمتر اسمی از حسن و پدرش در زندگی امیر بود. رحیم خان از امیر میخواهد که به پیشاور پاکستان، جایی که رحیم خان بعد از جنگ زندگی میکرد برود تا رازی را برایش بازگو کند. رازی که به نوعی میتواند تاوان حسادت امیر نسبت به حسن باشد. تاوان کاری که امیر باعث شد تا حسن برای همیشه زندگیاش تغییر کند، و یا حتی زندگی خود امیر هم! و به قول رحیم خان "هنوز راهی برای جبران مافات هست". براي اطلاعات بيشتر درباره كتاب و نويسنده به اين آدرس مراجعه كنيد.
اين هم يك لينك به سايت فيلم به همراه موسيقي زيباي آن.
و در اين آدرس هم مي تونيد نقدي از رمان را بخوانيد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:46 توسط mosafer |
|
|
مدينه فاضله: در مدينه فاضله، افلاطون افراد جامعه را به سه دسته تقسيم ميكند: 1- عوام الناس 2- سربازان 3- سرپرستان كه از اين سه دسته تنها گروه سوم يعني سرپرستان قدرت سياسي دارند و قدرت در دست آنهاست. - كودكان مستعد را ميتوان از طبقات پست ارتقا داد و نيز به عكس تنزل كودك از طبقهي سرپرست به طبقات پايين تر نيز امكان پذير است. نخستين امري كه بايد به آن پرداخت تعليم و تربيت است و آن به دو بخش تقسيم ميشود.(معاني اين دو كلمه دراصطلاح افلاطون وسيعتر از معاني امروزي آنهاست.) - ورزش : آنچه به تربيت بدن و شايستگي و سلامت آن مربوط است. - موسيقي: قلمرو فنون و هنرها را شامل ميشود ( فرهنگ) در تربيت كودكان بايد بديها و نادرستيها سانسور شود(در كتابها و موسيقي) و تنها از خوبيهاي خدايان سخن گفته شود . جوانان تا سن معيني نبايد چشمشان به زشتي و بدي بيفتد؛ اما در وقت مناسب بايد آنها را با چيزهاي "فريبنده" روبرو ساخت. قبل از هر چيز، تعليم و تربيت دختران و پسران بايد عين يكديگر باشد. آتن در زمان افلاطون = انگليس در قرن 19 – كه در هر دو يك جامعه اشرافي وجود دارد كه از ثروت و حيثيت اجتماعي برخوردار است ولي قدرت سياسي در انحصار خود نداشت و با رفتار و كردار موثر بايد كسب قدرت كند. در مورد اقتصاد افلاطون براي سرپرستان زندگي اشتراكي كامل پيشنهاد ميكند. سرپرستان بايد خانههاي كوچك و غذاي ساده داشتهباشند، زندگي شان مانند سربازان باشد، دسته جمعي غذا بخورند و جز ضروريات هيچ اموال خصوصي نداشته باشند. سقراط افلاطوني مرام اشتراكي را با قدري بيميلي ساختگي در مورد خانواده نيز به كار ميبندد. مي گويد كه دوستان بايد همه چيزشان اشتراكي باشد، از جمله زن و فرزندانشان. سقراط اعتراف ميكند كه اين امر مشكلاتي در پي دارد؛ ولي به نظر او اين مشكل طوري نيست كه نتوان بر آنها فائق آمد. حكومت اشراف بلامانع است. جنبهي ديني نظام افلاطوني (افسانه هاي خاصي كه دولت مدينه فاضله بايد در گوش مردم بخواند.) دروغ گويي حق خاص دولت است.(!) بايد يك دروغ شاهانه در كارباشد، كه افلاطون اميدوار است كه شايد اين دروغ فرمانروايان مدينه فاضله را نيز بفريبد، ولي يقين دارد كه در هر حال توده مردم شهر فريب اين دروغ را خواهند خورد: مهمترين قسمت اين دروغ اين حكم است كه خدا آدميان را به سه گونه آفريده است: بهترين آدميان از طلا، ديگر بهترين از نقره، و تودهي مردم از مفرغ و آهن ساخته شدهاند. آدمهاي طلايي براي سرپرستي خوبند؛ آدمهاي نقرهاي بايد سرباز شوند، و ديگران بايد به كارهاي دستي بپردازند. افلاطون بعيد دانسته كه نسل اول اين افسانه را بپذيرند، ولي بر آن است كه نسل دوم و همهي نسلهاي بعدي را مي توان چنان تعليم داد كه در اين موضوع كوچكترين شكي به دل راه ندهند. --------------------------------------------------------------------------------- |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:19 توسط mosafer |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن را دوست دارم و از آن بیشتر تبادل اندیشه .
و امیدوارم این وبلاگ محلی شود برای تامین هر دوی آنها. |
| پیوندهای روزانه |
|
سايت دفتر آيت العظمي منتظري دکتر محسن کدیور دکتر عبدالکریم سروش پایگاه اطلاع رسانی نوروز آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
شکفتن سنگ (زهرا) |
|
RSS
|