تبليغاتX
مسافر
من مسافر رفتنم ...

 

خيلي از آداب و رسوم جامعه هستند كه عادت شده اند و مورد قبول همگي به طوري كه رفتاري جز آن نادرست است و برهم زننده هنجار!

خيلي از همين عادات اگر كمي تغيير كند چه حرف ها كه براي انجام كننده‌اش به دنبال نمي‌آورد!

                                      

اما در برابر بعضي از همين عادات نادرست بايد ايستاد و حرف ها را تحمل كرد تا شايد براي آيندگان راحت تر شود رفتار برخلاف آن. همان بحث فرهنگ سازي.

و شايد بسياري از اين عادات و رسوم متوجه زنان است كه مجبور شده‌اند به چنين رسومي تن دهند حتي در موارد حساس و تعيين كننده زندگي!

ازدواج كه براي هر دختر و پسري تعيين كننده ترين تصميم زندگي است براي دختران تبديل شده است به تاييد تصميم ديگري و يا منصفانه تر اگر نگاه كنيم شايد تصميمي است از بين چند گزينه محدود!

مي دانم كه سخت است انتخاب كردند و روي انتخاب خود ايستادند اما هيچ چيز لذت بخش‌تر از اين نيست كه تو خود انتخاب كني و تلاش براي اثبات انتخاب خود.

البته هستند بعضي از دختراني كه  از خوش شانسيشان از طرف همان كه انتخاب كرده‌اند، انتخاب مي‌شوند و يا با انواع شگردهاي دخترانه در جهت جلب توجه مرد منتخب خود گام بر مي دارند تا شايد انتخاب شوند و مانند آن!

                                          

ولي چرا نبايد يك دختر مانند يك پسر از فرد مورد توجه‌اش و علاقه اش درخواست ازدواج كند!؟ چرا وقتي دختري چنين جسارتي را به خود مي دهد مورد شماتت و بازخواست ديگران، حتي دختران ديگر!! قرار مي ‌گيرد؟

و حتي ممكن است كه با اين كارش فرد مورد توجه اش را هم از دست بدهد!!!

چرا ما دختران عادت كرده ايم كه منتظر بمانيم تا توسط مرد رويايمان- اگر در اطرافيانمان يافته‌ايم و يا اگر هنوز منتظرش هستيم – كشف شويم و صد البته خوشبخت.

                                    

چرا بايد دختراني در انتظار مردي كه مي شناسند و دوستش دارند،‌ خواستگارنشان را يكي پس از ديگري رد كنند و سرانجام بعد از سال ها انتظار و گذشتن از سن ازدواج يا به ناچار مجبور به ازدواج شوند و يا براي هميشه مجرد بمانند!

                                              

چرا بايد يك دختر تمام مدت عمرش در تلاش باشد و تكاپو كه خوديي بنماياند و دلي بربايد و ...

شايد همين رسم جامعه است كه دختران را مجاب كرده و مجبور كه در هميشه در جهت خودنمايي و خودآرايي گام بردارند تا بتوانند مورد پسند واقع شوند!

و شرم آورتر اينكه خود نيز به اين حقارت مدت هاست كه تن داده‌ايم و حركتي هم براي تغيير آن نشان نمي‌دهيم!

تا زماني كه جامعه نپذيرد كه دختران هم مي توانند انتخاب كنند وضع به همين منوال باقي است اما مي توان اين رسم را هم چون رسم‌هاي منسوخ شده به گوشه‌ي تاريخ سپرد و حتي اگر دختراني از اين وضع راضيند به آنها كه از انتخاب شدن بيزارند اجازه انتخاب كردن داد!

شايد از ما گذشته باشد اما بياييد به فرزندانمان بياموزيم كه زن هم حق انتخاب كردن دارد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:47  توسط mosafer | 

 متن زير خلاصه‌اي است از سخنراني حميدرضا مظاهري سيف- پژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي-     درباره ي مكاتب عرفاني نوظهور :

                                                   

 

عرفان‌هاي وارداتي يا عرفان‌هاي انحرافي يا عرفان‌هاي سكولار، عناوين متفاوت و اسم‌هايي با معاني متنوع هستند    كه هر كدام مي‌توانند به ويژگي‌ها و ابعادي از يك جريان تازه‌ كه شايد چهار دهه است در غرب شروع شده و كل    دنيا را هم دربر گرفته، اشاره ‌كنند.  

 قصه عرفان‌هاي دروغين از آنجا شروع مي‌شود كه پس از كنار گذاشتن دين و اعتقادات مذهبي در غرب، بحران    معنويت بنياد تمدن غرب را متزلزل كرد و زندگي به سبك غربي براي مردم غير قابل تحمل شد. در پي اين    بحران‌هاي معنوي و معرفتي جنبش‌هاي دانشجويي در دهه‌هاي 1960 و 1970 آمريكا و اروپا را فراگرفت. اين    امر باعث شد تمدن غرب در صدد ترميم خودش برآيد. يعني بعد از سال‌ها كنار گذاشتن دين و كوشش در     جهت حذف معنويت و باور به عالم ماوراء ماده، مشكلات و بحران‌هاي رواني و اجتماعي متنوعي براي غرب پيش    آمد كه همه بر آمده از عدم پاسخگويي مدل زندگي مدرن به نيازهاي ژرف انساني بود.

 تمدن غرب همانطور كه با نظريه دولت رفاهي در برابر گسترش ماركسيسم و كمونيسم خود را ترميم كرد و پايدار     نگه داشت در برابر تمناي فطري خداجويي و معنويت‌خواهي انسان معاصر و گسترش اديان آسماني و     معنويت‌هاي    راستين دست به ترميم خود زد و جريان‌هاي متنوعي را به نام معنويت، عرفان و حتي دين    معرفي كرد و به سبك تبليغات كالاهاي اقتصادي به ترويج آنها در دنيا پرداخت. كساني نظير «پائولو كوئيلو»،    «لوئيز هي»، «ماهاريشي ماهش» و ديگران چگونه مي‌توانستند عالم‌گير شوند اگر شبكه‌هاي گسترده نشر و    پخش و رسانه‌ها و سرمايه‌هاي عظيم به حمايت از آنها به كار نمي‌افتاد؟
     امروزه اين جريان‌هاي معنويت‌گراي نوظهور به نام اديان عصر جديد شناخته مي‌شوند و همانطور كه ما در    دانشگاه‌هاي‌مان چند واحد معارف و اخلاق داريم، دو واحد اديان عصر جديد در برنامه واحدهاي عمومي    دانشگاه‌هاي معتبر دنيا نظير دانشگاه ويرجينيا تدريس مي‌شوند و دانشجوها با آنها آشنا مي‌شوند، تا براي ارضاء   اميال و انگيزه‌‌هاي معنوي خود از آن‌ها استفاده كنند.  

 براي توليد اين دين‌ها معمولا به سمت سنت‌هاي كهن معنوي رفتند؛ از سنت‌هايي كه در بين قبايل سرخ‌پوستي    آمريكا بود تا سنت‌هاي معنوي بوديسم و هندوئيسم در شرق دور. اين دين‌ها تا حدودي مي‌توانستند آسيب‌هايي   كه   ساكنان تمدن غرب را آزرده مي‌كرد و رنج مي‌داد و آن‌ها را با مشكلات و بحران‌هايي مواجه مي‌كرد ترميم    كنند. غربي‌ها حتي سراغ اديان راستين هم آمده‌اند يعني اكنون در غرب عرفان‌هاي اسلامي به خصوص بعضي از    گرايش‌هايش كه ما آنها را به اسم صوفيان مي‌شناسيم، كمابيش طرفدار دارد. بعضي از بزرگان فرقه‌هاي تصوف در    دنياي اسلام در غرب خيلي طرفدار دارند و به آنها خيلي بها داده مي‌شود. هرچند كه ما اين فرقه‌ها را خيلي    داخل چارچوب اسلام نمي‌بينيم. اما به هر حال با تمام انحراف‌هايي كه دارند، تصوف اسلامي را نمايندگي   مي‌كنند كه البته جاي تاسف است.

·        عرفان سرخ پوستي

o       شامانيسم (انديشه‌هاي كارلوس كاستاندا)

o       بلك متال (مرلين منسون)

·        عرفان نئو بوديسم و تائوئيسم

o       ماهاريشي ماهش(tm)

o       فالون دافا

o       دالايي لاما:" كسي كه به ديگران ظلم مي‌كند،‌ خودش بيش از همه ناراحت مي شود و   نبايد كاري باهاش داشت."

·        عرفان هندويي

o       تانترا

o       اوشو :" زندگي شادي است،‌ خدا شادي است و هيچ چيز جز خدا وجود ندارد."

·        عرفان يهودي و مسيحي

o       كابالا     

o       پائولو كوئيليو


         البته در اين جريان‌ها آموزه‌هاي ارزنده‌اي وجود دارد، زيرا به هر حال بر سر سفره اديان و پيامبران    نشسته‌اند، اما تحريفاتي كه وارد سنت‌هاي معنوي اديان شده كاملا در عرفان‌هاي دروغين ظهور و بروز يافته   و يك عده‌اي را دارد دنبال خودش مي‌كشاند. و زيانش از سودش بيشتر است. و برآيند نهايي آموزه‌هاي   درست و نادرست اين جريان‌ها به نادرستي و كژي ميل ميكند.



 در كنار همه اينها جريان معنويت‌گراي راستين هم در غرب دارد شكل مي‌گيرد كه البته اينها را ما از حوزه    معنويت‌هاي انحرافي و سكولار خارج مي‌كنيم. يعني به واقع عرفان ناب اسلامي، مسيحي و حتي يهودي در    دنياي امروز دارد مورد توجه قرار مي‌گيرد و آنهايي كه محقق‌تر و انديشمند‌تر هستند به سمت اين   جريان‌هاي  معنوي پيش ميروند. ولي به طور كلي آن چيزي را كه ما به عنوان معنويت‌ انحرافي مي‌شناسيم    و با اين عنوان اين جريان‌ها را دسته‌بندي مي‌كنيم، طيف وسيعي را شامل مي‌شوند كه اينها شايد جوهره   مشتركشان اين باشد كه مي‌خواهند از عالم ماده فراروي داشته باشند و به اين نظام شالوده تحكيم شده   تمدن مدرن نه بگويند.



 همه اينها امروز معنويت خوانده ميشوند. و بسياري از آن ها از دل اديان برنيامده‌اند. شما از فرقه‌هاي متال و    رپ بگيريد تا حتي اسلامگراها، كل اين طيف معنويت‌گرا ناميده مي‌شوند كه بعضي‌هايشان به سنت‌هاي    راستين معنوي و الهي روي آوردند و برخي بيرون اين حوزه هستند.


اگر بخواهيم مصداقي صحبت كنيم بايد بگوييم معنويت‌گرايي مورد بحث از مواد مخدر شروع مي‌شود و    حتي روابط آزاد سكس را هم به اسم معنويت‌گرايي شامل مي‌شود، تا رياضت كشيدن و رژيم‌هاي غذايي    ويژه‌  مثل گياه‌خواري و اعتقاد به تناسخ. حتي بسياري از معنويت‌هاي انحرافي اعتقاد به خدا را هم اما به   صورت خيلي تحريف شده مطرح مي‌كنند. مثلا مكتب اكنكار صريحا خدا را مطرح مي‌كند، اما اين حرف‌ها   هماهنگ با مباني مستحكم ديني نيست. و نمي‌تواند واقعاً زندگي انسان را تغيير دهد. ممكن است او را آرام يا   سرگرم سازد تا ديگر مثل دهه‌هاي گذشته دست به جنبش‌هاي فراگير اجتماعي نزند، و منافع سرمايه‌داري و    نيروهاي مسلط دنيا را به خطر نياندازند اما از اين كه به راستي روح انسان را به سرچشمه اصلي و الاهي آن    باز گرداند و به وصال با زيبايي و دانش و قدرت و شكوه و عشق مطلق برساند عاجز و ناتوان است.


 دلايل شيوع اين عرفان‌ها متعدد است. از مهم‌ترين اين دلايل اين است كه ما مدل زندگي‌مان را داريم از    غرب وارد مي‌كنيم؛ از استفاده از تكنولوژي گرفته تا نهادهاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي. خوب نبودن اين   امربراي نخبگان ما محرز است. لذا پژوهشگاه‌هايي را داريم كه با جديت تمام در جست‌وجوي نظام اجتماعي   اقتصادي و سياسي اسلام هستند، اما به هر حال از نحوه شهرسازي‌مان گرفته تا نرم‌افزارهاي حكومتي و   اجرايي    و مديريتي جامعه‌مان را داريم از غرب مي‌گيريم و علت‌اش اين است كه ساماندهي زندگي نياز به    دانش دارد و دانشي كه ما داريم كاملا دانش غربي است و آنها هم در راستاي ارزش‌هاي خودشان اين دانش  را توليد كرده‌اند. بنابراين چون مدل زندگيمان غربي است، در معنويت هم نسبت به معنويت‌ غربي پذيراتر   هستيم. زيرا انسجام ساحت‌هاي مختلف زندگي را در راستاي ارزش‌هاي غربي حفظ مي‌كند. لذا اكنون ما به   راحتي معنويت غرب را ميپذيريم و اين معنويت با ساير نهادهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي غرب تعريف    شده و سازگار است.


‌ متاسفانه عرفاي ما نيز در ارتباط برقرار كردن با انسان امروز ناتوان هستند و نمي‌توانند وارد حوزه نيازها و    انتظارات انسان امروز شوند. اين باعث شده است كه عرفان‌هاي دروغين به راحتي با انسان امروز حرف بزنند   و ادبياتشان را به ما تحميل كنند. مثلا ما هيچ وقت تاثيرات عرفان را در شاد زيستن بيان نكرديم، به همين   دليل عرفان‌هاي دروغين توانسته‌اند جاي عرفان‌ راستين را در برقراري ارتباط با مردم بگيرند. ما مي‌توانيم    مباحثي را مثل اخلاق خلاقيت، اخلاق شاد زيستن و اخلاق موفقيت را مطرح كنيم، زيرا ظرفيت‌هاي بالايي    در    منابع عرفاني خود در اين زمينه داريم. مثلاً حضرت علي عليه السلام ميفرمايند: "من اخلَصَ    بلغ الآمال."  كسي كه اخلاص بورزد به آرزوهايش ميرسد. (غرر الحكم حديث 7675) ما در اخلاق و   معنويت   و عرفاني كه تاكنون داشته‌ايم كمتر نگاه و رويكرد پيامد‌گرانه داشته‌ايم، به اين معنا كه بياييم    پيامد‌هاي مثبت اخلاقي زيستن، معنوي زيستن و عرفاني زيستن و حتي ديني زندگي كردن را معرفي كنيم.    بيشتر نگاهمان وظيفه‌گروانه و تكليف‌گروانه بوده است. يعني گفتمان تكليفي داشته‌ايم نه نتيجه‌گرايانه.

هر مكتب عرفاني و معنوي يك بخش عملي و اخلاقي (
Etical) دارد. ما در بخش اخلاقي و عملي عرفان و    معنويت‌مان بسيار تكليفي و تحت تأثير گفتمان احكام شريعت بوده‌ايم. اگر يك مقدار اين گفتمان را متحول    كنيم و به سمت گفتمان‌هاي پيامد‌گروانه برويم به نظر مي‌آيد كه مي‌توانيم عرفان و معنويت اسلامي را چه   در جامعه خودمان و چه در دنيا خيلي بيشتر تبليغ كنيم. در بخش عرفان نظري هم بسيار پيچيده و پر   اصطلاح گفته‌ايم و نوشته‌ايم و كمتر توانسته‌ايم در قالب رمان و متون ساده‌تر براي سطوح مختلف سني    محصولات فرهنگي توليد كينم . گذشته از اين كه اساساً نگاهمان به عرفان يك نگاه راز دارانه و با سرمشق    "آهسته بگو تا كسي نشنود." بوده است. در حالي كه امروز روزگار عوض شده است و ديگر عرفان شاهد   پرده نشين نيست و روزي است كه مي‌توان عرفان را فرياد زد همه عالم را به سوي آن فراخواند و ابعاد عميق   و معنوي اسلام را ترويج داد و دنيا تشنه اين معاني و حقايق است و اگر به اصل دست نيابد به بدلي پناه    مي‌برد.

 

 

خلاصه:
معنويت : هر نوع روي گرداني از زندگي روزمره و عالم مادي

عرفان: هيچ چيز جز وجود خدا نيست.

طبقه بندي عرفان:

-        خدا گرا: اتحاد با يك حقيقت غايي(خدا) - مانند مسيحيت،‌ اسلام،‌ يهودي

 

-        انسان گرا: اتحاد با يك بعد متعالي(مطلق) خود انسان - مانند بودائيسم و هندويسم

o       الحادي: نفي خدا (بودائيسم)

 

o       الهي: بعد روحاني خودش همان الهه است.

 

-        طبيعت گرا: اتحاد با يك حقيقت غايي كه نيروي طبيعت است.

o       وهم گرا مانند سرخ پوست

 

o       واقع بين   - مانند تائيسم در چين

 

ويژگي‌هاي معنويت نوظهور:

  • پلوراليسم مخاطب گرايانه
  • تباهي ميراث معنوي ديگر
  • ستم پذيري
  • ناتواني از ايجاد تحول در زندگي
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:15  توسط mosafer | 
 

جشن فارغ االتحصیلی هم برگزار شد مثل همه ی سال ها خسته کننده و بدون هیچ برنامه سرگرم کننده ای! با سرودهای تکراری و پذیرایی کاملا ساده و بخیلانه! با هدیه یک شاخه گل سرخ و چند پاکت تبلیغاتی...

 

  

       هر چند توی سالن چندان خوش نگذشت اما بیرون سالن و بعد جشن کلی عکس یادگاری با لباس هایمان در جاهای مختلف دانشگاه گرفتیم! شام هم رفتیم بیرون و از خودمون پذیرایی کردیم شاید کمی ماندگارتر بشود این چنین روزی!

                

             

   فارغ التحصیلان عزیز مبارکتان باشد...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:28  توسط mosafer | 

 

    امروز غروب كار جديدي رو تجربه كردم! آبياري يك باغ با تعداد نه چندان كمي درخت!

اولش تفنني بود ولي كم كم ديگه خسته شدم و تازه فهميدم وقتي بارون مي باره چقدر يك باغبان خوشحال مي شه! هم به خاطر اين كه كارش كمتر شده و هم اين كه ديگه نبايد نگران تامين آب زمينش باشه!

 

يك باغبان از صبح تا غروب وقتش رو با درخت‌هاش مي‌گذرونه،‌ آب و كودشون مي‌ده و علف‌هاي هرز اطرافشون رو مي‌كنه و خلاصه مثل يك بچه بزرگش مي‌كنه و وقت محصول هم، منتظر به بار نشستنشون مي مونه! وقتي درختي خشك مي‌شه چقدر دلش مي‌شكنه و غصه مي‌خوره نه به خاطر ضرر اقتصاديش بلكه از لحاظ عاطفي! عمرش رو صرف بزرگ كردنشون كرده و اين چيز كم ارزشي نيست!

 

هركاري سختي خاص خودش رو دارد اما تو بعضي كارها لذتي نهفته است كه شايد تو بعضي كارهاي ديگه نتوني بدست شون بياري و خيلي از كارها رو مي توني خودت هم تجربه كني و به نظر من به سختي هاي احتماليش مي ارزد!

 

و دنيا پر است از اين احساسات كه شايد تا وقتي خودت تجربه‌ش نكردي معناش رو اصلا درك نمي كني و شايد تا آخر عمرت هم نتوني فرصت تجربه كردنش رو بدست بياري!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:2  توسط mosafer | 
   بعضي فيلم ها بد جوري رو آدم تاثير مي‌گذارند و آدم رو تو حال خاصي مي‌برند. امروز فيلم بادبادك باز -ساخته مارک فورستر و با اقتباس از رمان پرفروشی به همين نام نوشته خالد حسيني- رو رفتيم ديديم! و الان يك جورايي تو هواي فيلمم و تحت تاثيرش! نمي دونم دقيقا چه ام شده! 

 چه قدر دنياي زندگي آدم ها با هم فرق مي‌كنه و چقدر از احوال هم نوعانمان بي‌خبريم!

 درباره كتاب:

 

بادبادک باز (The Kite Runner)

نویسنده: خالد حسینی

مترجم: مهدی غبرایی

ناشر: انتشارات نیلوفر

 

خلاصه اي از كتاب :

 شخصيت‌هاي اصلي داستان عبارتند از:

امیر -راوی داستان-  كه پسري است افغانی تبار و ارباب‌زاده به همراه پدرش (بابا)

حسن، نوکرزاده و از قوم هزاره و پدرش علی

رحيم‌خان، دوست خانوادگی‌شان، که همگي آن‌ها تا قبل از حمله شوروی در کابل زندگی می‌کردند.

امیر و حسن در عین ارباب‌زادگی و نوکر زادگی، دوستانی صمیمی هستند. حسن تا پای جان هم برای امیر می‌رود و به قول خودش "جانم هزار بار فدایت، امیر آقا".

اما امیر همیشه حسادتی نسبت به حسن را در خود احساس می‌کند تا جایی که توسط یک حسادت بچه‌گانه، سرنوشت خودش و حسن را تغییر می‌دهد. سرنوشتی که به هیچ عنوان قابل تغییر نیست و زندگی این دو دوست را از هم جدا می‌کند.

اما بعد ها دست روزگار باز هم این دو را به هم می‌رساند، اما به شکلی که این بار خود روزگار دوست دارد، نه به خواسته‌ي امیر یا حتی حسن.

بعد از حمله‌ي شوروی به افغانستان، امیر به همراه بابا به آمریکا می‌روند و زندگی جدیدی را برای خود آغاز می‌کنند. اما حسن و پدرش علی چه می‌شوند؟

امیر زندگی جدیدی را در آمریکا آغاز کرده بود. نویسنده شده بود. و با دختری افغان چند سالی بود که زندگی مشترک‌شان را شروع کرده بودند.

تا قبل از تلفن رحیم خان همه چیز به حالت عادی بود و دیگر کمتر اسمی از حسن و پدرش در زندگی امیر بود. رحیم خان از امیر می‌خواهد که به پیشاور پاکستان، جایی که رحیم خان بعد از جنگ زندگی می‌کرد برود تا رازی را برایش بازگو کند. رازی که به نوعی می‌تواند تاوان حسادت امیر نسبت به حسن باشد. تاوان کاری که امیر باعث شد تا حسن برای همیشه زندگی‌اش تغییر کند، و یا حتی زندگی خود امیر هم! و به قول رحیم خان "هنوز راهی برای جبران مافات هست".

براي اطلاعات بيشتر درباره كتاب و نويسنده به اين آدرس مراجعه كنيد.

 

بادبادك باز

اين هم يك لينك به سايت فيلم به همراه موسيقي زيباي آن.

 

و در اين آدرس هم مي تونيد نقدي از رمان را بخوانيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:46  توسط mosafer | 

مدينه فاضله:

در مدينه فاضله، افلاطون افراد جامعه را به سه دسته تقسيم مي‌كند:

1-     عوام الناس

2-     سربازان

3-     سرپرستان

 

كه از اين سه دسته تنها گروه سوم يعني سرپرستان قدرت سياسي دارند و قدرت در دست آنهاست.

-        كودكان مستعد را مي‌توان از طبقات پست ارتقا داد و نيز به عكس تنزل كودك از طبقه‌ي سرپرست به طبقات پايين تر نيز امكان پذير است.

 

نخستين امري كه بايد به آن پرداخت تعليم و تربيت است و آن به دو بخش تقسيم مي‌شود.(معاني اين دو كلمه دراصطلاح افلاطون وسيعتر از معاني امروزي آنهاست.)

-        ورزش : آنچه به تربيت بدن و شايستگي و سلامت آن مربوط است.

-        موسيقي:  قلمرو فنون و هنرها را شامل مي‌شود ( فرهنگ)

 

در تربيت كودكان بايد بدي‌ها و نادرستي‌ها سانسور شود(در كتاب‌ها و موسيقي) و تنها از خوبي‌هاي خدايان سخن گفته شود . جوانان تا سن معيني نبايد چشمشان به زشتي و بدي بيفتد؛ اما در وقت مناسب بايد آنها را با چيزهاي "فريبنده" روبرو ساخت.

قبل از هر چيز، تعليم و تربيت دختران و پسران بايد عين يكديگر باشد.

 

آتن  در زمان افلاطون = انگليس در قرن 19 – كه در هر دو يك جامعه اشرافي وجود دارد كه از ثروت و حيثيت اجتماعي برخوردار است ولي قدرت سياسي در انحصار خود نداشت و با رفتار و كردار موثر بايد كسب قدرت كند.

 

در مورد اقتصاد افلاطون براي سرپرستان زندگي اشتراكي كامل پيشنهاد مي‌كند. سرپرستان بايد خانه‌هاي كوچك و غذاي ساده داشته‌باشند،‌ زندگي شان مانند سربازان باشد، دسته جمعي غذا بخورند و جز ضروريات هيچ اموال خصوصي نداشته باشند.

سقراط افلاطوني مرام اشتراكي را با قدري بي‌ميلي ساختگي در مورد خانواده نيز به كار مي‌بندد. مي گويد كه دوستان بايد همه چيزشان اشتراكي باشد، از جمله زن و فرزندانشان. سقراط اعتراف مي‌كند كه اين امر مشكلاتي در پي دارد؛‌ ولي به نظر او اين مشكل طوري نيست كه نتوان بر آنها فائق آمد.

 

حكومت اشراف بلامانع است.

جنبه‌ي ديني نظام افلاطوني (افسانه هاي خاصي كه دولت مدينه فاضله بايد در گوش مردم بخواند.)

دروغ گويي حق خاص دولت است.(!) بايد يك دروغ شاهانه در كارباشد،‌ كه افلاطون اميدوار است كه شايد اين دروغ فرمانروايان مدينه فاضله را نيز بفريبد، ولي يقين دارد كه در هر حال توده مردم شهر فريب اين دروغ را خواهند خورد: مهمترين قسمت اين دروغ اين حكم است كه خدا آدميان را به سه گونه آفريده است: بهترين آدميان از طلا، ديگر بهترين از نقره، و توده‌ي مردم از مفرغ و آهن ساخته شده‌اند. آدمهاي طلايي براي سرپرستي خوبند؛ آدمهاي نقره‌اي بايد سرباز شوند، و ديگران بايد به كارهاي دستي بپردازند. افلاطون بعيد دانسته كه نسل اول اين افسانه را بپذيرند، ولي بر آن است كه نسل دوم و همه‌ي نسلهاي بعدي را مي توان چنان تعليم داد كه در اين موضوع كوچكترين شكي به دل راه ندهند.

---------------------------------------------------------------------------------

  امروز جلسه‌ي بود در رابطه با معنويت‌هاي پست مدرن‌(عرفان هاي نوظهور) با سخنراني آقاي مظاهري، بد نبود!‌

در اولين فرصت خلاصه اي از بحث‌هاي امروز را هم مي‌نويسم!(اين جا نوشتم كه بعد زيرش نزنم!)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:19  توسط mosafer |