تبليغاتX
مسافر
من مسافر رفتنم ...

 

 

 

پرواز را دوست دارم!

 پرواز بدون هيچ بال وپري و تنها با فكر براي رسيدن به عمق رضايتش!

به نهايت با او بودن و تنهاي تنها او را ديدن!

و خواست و رضايش را طلبيدن!

پرواز تا به آنجا كه تو ديگر هيچي و خواسته هايت از آن هم هيچتر! به آن نهايت كمال كه ديگر نتوان فراتري براي آن تصور كرد!

گاهي فكر مي كنم كه چقدر چنين نگرشي دست يافتني است و ارامش زا!

 نهايت رضايت است از زندگي و نهايت معنا!

 آرامش، آسايش و رضايت مطلق و تمام!

 ديگر تو خودت تمام معنايي كه نه تنها خودت كه بل تمام زندگي ات اينگونه است! راضي به رضايش!

بايد تمام تعريف ها ، تمام بايدها، تمام اصول و قاعده ها را كنار گذاشت؛

بايد رسيد به آن نقطه كه جز آن نقطه ديگر نقطه اي نيست بايد متصل شد به آن نقطه و سپس امتداد يافت تا بينهايت!

بايد تمام آرزوها ، توقعات و انتظارات را به كناري گذاشت و هر لحظه به نقطه نگريست كه به كجايت رهنمون مي شود!

بايد ايستاد در برابر تمام حرفها و حديث ها! تمام تعريفهاي غلط و رايج زندگي ! تمام نگاه ها و نگرشها!

بايدتجربه كرد هرآنچه كه او برايت فراهم كرده؛

بايد كوبيد بر هر دري كه او جلويت قرار داده

و بايد افتاد و غلتيد از تمام بلندي هايي كه او تو را غلطانيده است! ...

و اين است آن تسليم محضي كه مي گويند و شنيده ايم!

 بايد باور داشت و ايمان كه مي‌توان جور ديگري به جهان نگريست!

 جور ديگري از آن توقع داشت و حتي جور ديگري جهان و انسانهايش را دوست داشت!

 

و صد البته كه چنين رضايت وصف ناشدني‌اي به آساني دست يافتني نيست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:6  توسط mosafer | 
 

افزایش قیمت مواد خوراکی ( برنج ، گوشت، ماكاراني ، قند و ...)

افزايش قطعي برق

افزايش قيمت مواد شوينده

افزايش قيمت مسكن

افزايش قيمت نفت به مرز ۱۳۰ دلار

سكوت هميشگي مردم ...              ادامه سياست هاي دولت ...

" مگر تا كجا بايد پيش بروند تا شايد از ما صدايي بلند شود و شايد حركتي ؟"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:13  توسط mosafer | 

 

ابوبكر در ميان مردم مكه موقعيت و احترامي داشت. پدرش ابي‌قحافه در دستگاه عبدالله بن جدعان خدمت مي‌كرد،‌ عبدالله از داراترين افراد مكه بود. آتش‌بسته بسيار داشت.

ابوبكر قيافه‌اي محبوب داشت. دو سال كوچكتر از محمد بود؛ مردي بود كوتاه قد،‌ لاغر اندام، سفيد پوست، ديدگاني با نفوذ  زير‌پيشاني بلند و برجسته، صورت پراستخوان و لاغر كه رگهايش نمايان بود، ريش خفيف كه هميشه حنا مي‌بست؛ با هوش و زيرك كه هميشه خرد و درايت در اعمالش ديده مي‌شد ولي در عين حال در مواقع لازم تصميم قاطع داشت.

كار او تجارت بود، از اين راه ثروتي بدست آورده بود. روزي كه اسلام آورد چهل هزار سكه نقره سرمايه داشت. بيشتر آنرا در راه خريد غلاماني كه اسلام آورده و مورد آزار قريش قرار گرفته بودند صرف كرد. آنها را از قيد رقيت مالكين شان آزاد كرد. ولي مردم بيشتر دو هنر يا دو دانش او را ستايش می‌كردند: يكي آنكه انساب عرب و قريش را بخوبي و درستي مي دانست. اين دانايي در آنزمان و در آن شهر دانش بزرگي بشمار مي‌آمد. ديگر آنكه بهترين تعبير كننده‌ي خواب بود و هركس در آن شهر خوابي مي‌ديد بسراغ ابوبكر مي‌رفت و از او تعبيرش را جويا مي‌شد.

ابن سيرين كه در تعبير خواب يد طولاني داشت مي گفت: ابوبكر داناترين شخص به تعبير خواب است. خواب هايي كه ابوبكر در دوره جاهليت تعبير كرد سبب استحكام عقيده مردم نسبت باو شد. بعد از اسلام هم او دو خواب پيامبر را تعبير كرد و اتفاقا هم درست در آمد.

يكي اينكه پيامبر خواب ديد با ابوبكر از پله‌هايي بالا مي روند و پيغمبر دو پله و نيم از ولي جلو افتاد.

وقتي پيامبر اين خواب خود را به ابوبكر گفت وي جواب داد:

-         با كمال اندوه و حزن خود بايد بگويم كه تو قبل از من غريق رحمت الهي خواهي شد و من دو سال و نيم بعد از تو زندگي خواهم كرد.

در واقع همين طور هم شد. ابوبكر دو سال و هفت ماه پس از پيامبر زيست كرد.

خواب دوم پيامبر اين بود كه مي‌گفت:

گوسفندان سياهي را رديف كرده و سپس گوسفندان سپيد زيادتري، دومي‌ها آنقدر زياد شدند كه گوسفندان سياه در ميان آنها گم شدند.

ابوبكر گفت: اي رسول خدا، عرب ها اسلام مي‌آورند و زياد مي‌شوند وليكن عجمهايي كه اسلام مي‌آورند بيش از عربها خواهند شد. شماره اينان چنان فزوني يابد كه عربها در ميان آنها گم شوند.

 

ابوبكر مركز مشورت روساي قريش بود. هميشه در خانه باز و سفره گسترده داشت. مردم را با مهرباني بر سر سفره خود مي‌پذيرفت. ضيافت هايي بزرگ مي داد. رقت قلب او چنان بود كه با كمترين تاثر اشك از ديدگان جاري مي ساخت. معروف بود كه پس از گرويدن به اسلام هر وقت قران خوانده مي‌شد يا خودش با صداي بلند مي‌خواند قطرات اشك به صورتش سرازير مي‌گرديد. خوش زبان بود و خوي ملايمي داشت. اين گفته محمد درباره او مشهور است.

"هيچكس اسلام را به آساني ابابكر نپذيرفت. من با هركس در اين باره صحبت كردم مقاومتي نشان داد جز فرزند ابي قحافه كه نشد چيزي بوي بگويم و او نپذيرد و دنبال آنرا نگيرد."

 ابوبكر سادگي و صداقت اطفال را داشت. اين صفت تا آخر عمر با وي ماند و حتي هنگاميكه بخلافت رسيد. روزي بر منبر مشغول ايراد خطبه بود و عرب ها بدقت گوش مي‌دادند. در اين اثنا حسن بن علي كه در آنوقت طفل بود از ميان مردم برخاست بسوي منبر آمد، يكي دو پله از منبر بالا رفت و با صداي بلند چنين گفت:

-         اي ابابكر از منبر پدر من فرود آي.

بيدرنگ ابابكر گفت: بخدا كه راست گفتي اين منبر جايگاه پدر تو است نه من سپس دست طفل را گرفت و روي زانوي خود نشاند و گريه سر داد.

حضرت علي كه حضور داشت صدا بر آورد.

-         اي ابابكر بدان كه من به او دستور نداده بودم چنين كند.

ابوبكر گفت:

-         ميدانم. من تو را متهم نكردم. اين حقيقتي بود كه گفتم و منبر مال تو است.

همين صداقت او بود كه جملات ذيل را در يكي از خطبه هايش بر زبان وي جاري ساخت:

-         اي مردم خلافت را بدست من سپرديد ولي من بدان مايل نبودم. بهتر آن بود، ديگران كه شايستگي دارند اين امر را بدست گيرند، اگر شما اين مسئوليت مهم را بمن واگذار كرديد بدين اميد كه مانند پيامبر رفتار كنم صريحا ميگويم كه ناتوانم زيرا بر او وحي نازل مي شد و از گناهان مبرا بود ليك نه بر من وحي فرود مي‌آيد و نه از گناهان مبرا هست.

از هيچكدام شما هم بهتر نيستم. اگر ديد در راه درستي و راستي گام برمي‌دارم كه از من پيروي كنيد و اگر مشاهده كرديد لغزش يافتم تغييرم دهيد.

 

ابوبكر با اين صفات و اخلاق شهرتي بسزا در مكه بدست آورده بود. در بيشتر دوئيها و نبردها و آدم كشيها و دزديها و كشمكشهاي تجارتي و خانوادگي طرفين دعوا به داوري او تن در مي‌دادند و دادنامه‌ي او را مي پذيرفتند و غالب و مغلوب از پيش وي راضي بيرون مي‌رفتند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:35  توسط mosafer | 
 

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیرما

                                                                چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

در خرابات مغان ما نيز هم منزل كنــيم

                                                               كاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير مـا 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:51  توسط mosafer | 
 

جمله بي قراريت از طلب قرار توست                  طالب بي قرار باش تا كه قرار آيدت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:47  توسط mosafer | 

 

به نظر من مي شود دو جور برداشت از زندگی در نظر گرفت:

1-    تعريف يك سري اصول و بايدها و نبايدها  و حتي تعيين محدوده شادي و غم و آرزوها براي كل زندگي، و بعد تلاش در جهت و هم راستاي آنها. در اين نوع برداشت هر خلاف اصل تعريف شده ما مي شود يك فاجعه و يك شكست و ... و مايه اندوه و غم و تباهي.  در اين نوع برداشت ايده‌ال ها و آرزوها و جهت تلاش هاي افراد متفاوت كه كاملا هم طبيعي است.

2-    در نوع دوم برداشت از زندگي- كه البته كمتر ديده و يا شنيده ام-  انسان زندگي مي كند و با توجه به پيشامدها و اتفاقات پيش رويش تصميم مي گيرد كه چه كند و چه اهداف و يا نياتي را براي ادامه‌ي زندگي اش در پيش بگيرد. در چنين نگرشي هر چند از ابتدا يك هدف كلي داشته اما اهداف كوتاه مدتش با گذشت زمان و حوادث زندگي آن تغيير مي كند. يك فرد با چنين نگرشي ديگر براي آنچه از دست داده غصه نمي خورد بلكه در هر زمان برنامه و هدفش را در جهت استفاده بهتر از آنچه پيش رويش است به كار مي بندد.

 

و من هر چند از مدل اول پيروي مي كردم اما مدتي است كه تصميم گرفته‌ام كه مدل دوم را الگوي خويش قرار دهم! به گمانم به صرفه تر است و حتي شيرين تر!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:30  توسط mosafer |