تبليغاتX
مسافر
من مسافر رفتنم ...
 

دیگه حس نوشتن نیست.

آنقدر دغدغه های این روزهای زندگی ام بالا رفته که نوشتن و به روز رسانی وبلاگ توش گمه!

در حین حال از بیکاری نمی دانم چه به کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:40  توسط mosafer | 

 

شايد تا به حال به اين شدت كه الان گرفتارش شده‌ام را تجربه نكرده بودم، جدالي واقعي بين عقل و احساسم! و سركوب احساس با وجود تمام نيرومنديش در درونم به اين بهانه كه من عقل گرايم و مطيع عقل و نمي خواهم اسير احساساتم شوم!

مي شود احساس را به فراموشي سپرد و حق حيات را از آن ستاند اما من مي خواهم حتي احساسم هم توجيه عقلم را بفهمد و اين واقعا گاهي ناممكن است!

شايد اگر توجيه منطقي براي احساسم بياورم بتوانم قانعش كنم و آرام! ولي مشكل از آنجا شروع مي شود كه حتي عقل هم از درستي فرمانهايش مطمئن نيست! و من كه بايد بين عقل و احساسم يكي را انتخاب كنم مي ترسم نكند با يك انتخاب نادرست و نابجا وضع را از آنچه كه هست هم بدتر كنم!

راستش تا به حال احوال انسانهايي كه مطيع احساساتشان هستند را درك نمي كردم! تصميماتي كه براي من كه خارج از احوالات آنها بودم و نظاره گر خارجي،‌ كاملا احساسي و بدون فكر گرفته شده بود؛ ولي حالا مي فهم وقتي زير فشار احساس قرار مي‌گيري؛ و وقتي عقل به تعطيلي مي رسد ! يعني چه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:27  توسط mosafer |