تبليغاتX
مسافر
من مسافر رفتنم ...

1.

 تو بعضي كارها، تجربه داشتن و كاركشته بودن تو اون كار، كلي كلاس گذاشتن داره و قيافه گرفتن! اما در عوض بعضي وقتها و تو بعضي كارها، ترجيح ميدي كه اي كاش هيچ تجربه اي نداشتي!

كنكور دادن يكي از اون موارد است . . . هيچ حس خوبي نداشتم وقتي ديروز براي كوچولو! هاي اطراف خودم درباره كنكور فوق و تعداد سوالات و خلاصه تجربيات سالهاي قبلم ميگفتم . . .

 

2.

وقتي كه بعد از كلي كلنجار رفتن با خودت و با غلبه بر تمام ترديدها و دودلي ها، با كلي اميد و انگيزه و اعتماد به نفس ميري كه كاري رو شروع كني اونهم بعد از مدتها بيكاري كشيدن و دنبال كار بودن، اون وقت تو همون روز اول ميخوره تو ذوقت و همكارهاي نشناخته‌ات شروع ميكنن به بد و بيراه گفتن به كار و محيط كار و ... و به تو تلقين ميكنن كه اين كار اوني نيست كه فكرش رو ميكردي ! دلت ميخواد اول آنها را خفه كني – كه اينجور حال گيري نكني- و بعد خودت رو كه اينقدر تحت تاثير حرف اين و اوني . . .

3.

خاتمي هم اومد!‌

 هر چند كه از اول با آمدنش موافق نبودم چون ميدونستم كه با اومدنش هم كار چنداني نمي تونه بكنه فقط اون محبوبيتي كه الان ميان مردم داره را ممكن است از دست بدهد؛ اما حالا كه خاتمي از خودش –محبوبيت فعلي- گذشته و به خاطر اصرار دوستان اصلاح طلبش آمده به اميد بهتر كردن وضع موجود، نامردي و بي انصافيه كه بخواهيم تنهايش بگذاريم! حداقل ماهايي كه دنبال تغيير در وضع موجود بدون دخالتهاي خارجي هستيم!

اين بار هر چند كه دانشجو نيستم! اما حداكثر تلاشم را ميكنم كه اصلاح طلبان پيروز انتخابات باشن . . .

همين.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:15  توسط mosafer | 
 

30 سال پيش، در همين روزها، مردم شادمان بودند و سرمست از پيروزي كه نصيبشان شده بود؛ از تحقق رويايي كه سالها
آرزويش را در فكرشان پرورده بودند و در راهش چه هزينه ها كه نداده بودند و چه سختيها كه نكشيده بودند! اما ديگر تمام شده بود دوران سخت و ظلمت و اميدوار بودند به آينده اي كه در كشوري آزاد برايشان رقم خواهد خورد.

و در همان زمان رهبران به فكر تشكيل حكومت اسلامي، -به تبعيت از امامان و پيامبران- افتادند تا به خيال خويش مجري احكام خدا شوند و داعي و پرچم دار حق در جهان! مصمم شدند به تشكيل حكومتي مردمي! حكومتي متشكل از همه مردم و خدمتگزار آنها!

شايد اوايلش همه پسنديدند و با راي خيره كننده اي موافقت خود را اعلام كردند، اسلام را مي شناختند و با آن بزرگ شده بودند، دوستش داشتند و بزرگان آن (اسلام) را نيز عزيز ميداشتند!‌ در دوره هاي قبل اسلام و مراجعشان در برابر خيانت حاكمان به فريادشان رسيده بودند و هم اكنون هم رهبري موثر روحاني معتقدي، آنها را به چنين انقلاب بزرگ و شكوهمندي رهنمون گشته بود،‌ پس دليلي براي مخالفت وجود نداشت!

 

اما ديري نپاييد كه همه چيز عوض شد!‌  ديگر آن شور اوليه در مردم نبود!‌ ديگر گويا حكومت هم مال همه نبود! مخصوص گروه خاصي شده بود كه اجازه ابراز وجود را به گروه هاي مخالف خويش نمي داد!

حكومت كردن سخت است و حفظ قدرت از آن سخت تر؛‌ بخصوص اگر قصد حفاظت از حكومت اسلامي را در سر بپروراني!!

 پس مجاز شد بر قانون گزاران وارد كردن بندهايي به قانون كشور، هر چند مخالف اسلام باشد و نيز حذف بندهايي به بهانه ي مخالفت با اسلام و قرآن!

مجاز شد قلع و قم و اسارت مخالفان مشي حكومت به طرق مختلف به نام اسلام و ترويج عقايد يكسويه به بهانه حفظ نظام!

مجاز شد و حتي مستحب حبس و منع فعاليت يكي از بزرگترين مراجع تقليد كشور به بهانه حفظ اقتدار كشور و عطاي مقام اجتهاد به ديگري -بدون گذراندن دوره هاي مربوطه- براي نشستن در مناصب قدرت!

مجاز شد فتواي كشتن مخالفاني كه برايشان حكم ارتداد جاري شده بود از طرف مراجع مغايربا نظر آن مخالفان!

و ...

و خلاصه اسلام، دين و حتي تشيعه به بدترين شكل ممكن توسط اين نظام به ظاهر اسلامي، معرفي و تبليغ شد و در نتيجه علاقمندان و طرفداران و دلبستگان آن نيز كم و كم تر ...

 

و حال نسلهاي بازمانده از آنزمان كه چنان شادماني مي كردند،‌ مانده اند انگشت به دهان كه چه بر سر اسلامشان آمده است و انقلابشان!  چه فكر ميكردند، چه شد!

و حاكمان و بر قدرت رسيدگان، شادمان از قدرتي كه كسي اجازه ابراز كوچكترين مخالفتي را ندارد و در فكر جهاني كردن نوع حكومت خود!

و نسل جديد بريده از قواعد حاكم بر نظام و شايد در روياي انقلابي ديگر!؟ اما به كدام بهانه و با تشكيل چه نوع حكومتي؟!!!!

 

شايد اگر از ابتدا آنان كه شايستگي حاكم اسلام بودن را نداشتن،‌ به فكر تشكيل آن نمي افتادند و يا بعدها كه يافتند امكان تحقق آن بالواقع ميسر و ممكن نيست از آن دست مي كشيدند و يا حداقل سعي مي كردند شايستگان را بر منصب بنشانند، شاهد چنين ضربات مهلكي به اسلام و دلسرديهاي گسترده از جانب مردم از حكومت  اصيل اسلامي در كشورمان نميشديم!

آواز دهل شنيدن از دور خوش است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:18  توسط mosafer | 

 

پروسه ي عجيب و پيچيده و البته زمان‌بري است، استخدام،‌ در مملكت ما!‌ البته اگر پارتي نداشته باشي و يا نخواهي از آن طريق (سفارشي) در جايي مشغول به كار شوي.

مراحل اوليه امتحان و مصاحبه تخصصي،‌ شايد مراحل دشواري نباشند براي آنكه شايسته است و مسلط؛ ولي مرحله بعدش گزينش تازه شروع كار است!‌ حال اگر تمام اين مراحل را به موفقيت هم پشت سر بگذاري البته بعد از وقفه هاي چند هفته‌اي بين هر مرحله، بعد از مدتي نسبتا طولاني(كه حتما كار گزينش چنين زماني را مي طلبد) خبرت ميكنند كه براي شروع كارآموزي خودت را با مدارك لازم برسان!  و تو خوشحال از به پايان رسيدن زمان انتظار! به محل نامبرده با مدارك لازم مراجعه مي كني ولي بي خبر از آنكه خود تازه شروع مراحل جديد است!‌ از طب صنعتي – كه خود نماد يك بي وجداني است در پيشه پزشكي آنهم از نوع دولتي اش! - ، گرفتع تا انواع تعهدات يكطرفه و گواهي عدم سوء پيشينه. و در پايان عبارت مسخره و تكراري "اين كارها را بكنيد، براي شروع دوره كارآموزي، خبرتان مي كنيم!"، و تو سرخورده از يك معطلي ديگر، تمام تكاليف مكلفه را پشت سر مي گذاري به خصوص قسمت طب صنعتي اش را- كه عبارت است از يك سري آزمايش كه بايد از آن طريق سلامتت براي كار به تاييد پزشك صنعتي برسد،‌ و حال نوبت گرفتن براي آزمايش و پزشك در يك بيمارستان شلوغ دولتي همانا و دكتر سر وقت نيامدن و بدون معاينه امضا كردن فرم يا سرسري ويزيت كردنت همان! – و با تعهدات به ثبت رسيده در دفاتر اسناد - نگراني از امضاي چنين تهعداتي- حال تويي و اين تلفن، كه چرا زنگ نمي زنند تا از بي تكليفي رهايت كنند!

و بعد از همه‌ي اين مكافات معلوم نيست دوره كارآموزي و بعد احتمالا كار چگونه خواهد بود!؟؟ آيا ارزش اين همه معطلي و مكافات را داشت!؟؟؟

 البته در اوضاع بي سامان بي كاري فعلي كشور، شايد بشود گفت: "بلي! زيرا كه جز اين راه ديگري نيست..."

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:17  توسط mosafer |